داستانهايي از شكستها و موفقيت ها

نویسنده موضوع: داستانهايي از شكستها و موفقيت ها  (دفعات بازدید: 1030 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

Javad

  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 199
  • امتیاز 53
  • جنسيت : پسر
داستانهايي از شكستها و موفقيت ها
« : ژوئن 01, 2017, 07:39:42 am »
معرفی و نقد کتاب ایان ویلیامز توسط خود ایان ویلیامز در ایندپندنت
پزشک مبتلا به اختلال وسواس فکری این کتاب را نوشته است
 لحظات زندگی ایان ویلیامز، به عنوان یک دانشجوی پزشکی با وسواس و رفتارهای وسواس گونه عجین شده بود. اما سالها پیش وی شجاعت کمک گرفتن از یک متخصص را پیدا کرد. حالا، رمان گرافیکی که به دست او خلق شده پنجره ای است گشوده به سمت دنیای پرشکنجه مخفیانه ایان .
پزشک مبتلا به اختلال وسواس فکری این کتاب را نوشته است
 

مرد جوانی به من گفت با مشکل خروج از خانه مواجه است. هر زمان که خانه را ترک می‌کند نگرانی‌ها و ترس‌ها آغاز می‌شود و هرلحظه فکر می‌کند قرار است اتفاق ناراحت کننده‌ای برای خانواده‌اش رخ دهد. به علاوه او فکر می‌کندکه اگر هنگام بستن در خانه ماشینی از خیابان عبور کند که در پلاکش شماره 4، 6 یا 9 دارد قطعاً یک فاجعه به وقوع خواهد پیوست. جالب آنکه او در کنار یک خیابان شلوغ زندگی می‌کند و بنابراین هنگام بستن در باید پلاک‌های زیادی را چک کند!
حالا اگر یک ماشین بخت برگشته با این شماره در پلاک از جلو چشمان او عبور کند، باید به خانه بازگشته و مراسم محافظت را اجرا نماید. برنامه معمولاً از این قرار است که باید دوبار از آستانه در عبور کند و این عمل را بارها تکرار نماید. چون چارچوب در، مدخل ورود بدبختی و شر به خانه است!

مرد جوان در جلسه اول به من هم اعتماد نمی‌کرد: درواقع خودش می‌دانست تا چه حد دیوانه است و از قرار
حالا 20 سال از آن روزها گذشته، و من حالا کتابی نوشته و نقاشی‌هایش را طراحی کرده‌ام که روایتگر داستان یک پزشک شاکی است که مشغول درمان یک بیمار مبتلا به OCD است و تصور می‌کند می‌تواند به اوکمک کند چرا که دقیقاً می‌داند او از چه حسی رنج می‌برد.
گرفتن زیر چتر قانون بهداشت روان وحشت داشت. پس از انجام یک سری مشاوره درباره بیماری‌های جزئی بالاخره تصمیم گرفت تا دغدغه‌های عجیب و غریبش را با من درمیان بگذارد البته باز هم از پاسخ دادن به سؤالات من برای انجام تحقیقات بیشتر طفره می‌رفت؛ اما سرانجام راضی شد به من اعتماد کند. شیوه افشای حقایقی که او در پیش گرفت بود، ظن من را درباره اینکه وی مبتلا به اختلال وسواس فکری (OCD) است تقویت کرد.

بنابراین برای تأیید حدس اولیه‌ام سؤالات بیشتری از او پرسیدم و سپس این آگاهی نوید بخش را به او دادم که: بیماری‌اش به راحتی با روان درمانی و دارو قابل معالجه است. احساس راحتی و رهایی او هرگز از خاطرم نمی‌رود. از او پرسیدم که آیا تاکنون فکر صدمه زدن به خود، به مغزش خطور کرده است؟ پاسخ داد: معمولاً به شکل یک آرزوی گذرا برای رها شدن از این عذاب روانی، بله حتی این فکر هم به ذهنش خطور کرده است.

مرد جوان از اینکه می‌دید من می‌دانم در ذهنش چه می‌گذرد تعجب کرد؛ و من انگیزه و میل زیادی داشتم برای اینکه به او بگویم دقیقاً میدانم در ذهنش چه می‌گذرد اما با خودم مقاومت کرد. به عنوان یک مرد جوان، معمولاً به ندرت تجربیاتم را با کسی درمیان می‌گذاشتم، حتی با همکاران پزشکم. در واقع پیش از آنکه صدایم را از طریق یک رسانه مصور به گوش همگان برسانم و راهی برای بیان مبارزاتم با بیماری روانی که به آن مبتلا بودم بیام، هرگز از این ماجرا با کسی سخن نگفته بودم.

به یاد می‌آوردم روزی در دانشکده پزشکی، بچه‌ها دور هم جمع شده و درباره برخی از دانشجویان هم ورودی‌شان می‌گفتند که مبتلا به جنون آنی گشته بودند.. آن‌ها از دختری صحبت کردند که پس از اینکه در لباس خواب و سرگردان به خاطر جنگیری بی مطالعه توسط گروهی از دانشجویان مسیحی در اطراف شهر پیدا شده بود، گوشه گیری اختیار کرد، یا دختری که از نخوردن بیمارگونه به یک اسکلت متحرک تبدیل شده بود و پسری که دچار حالات مالیخولیایی مزمن بود. من سکوت کردم و همراه با سایرین خندیدم. در آن لحظه می‌دانستم که سال‌ها بعد دانشجویانی دیگر از جنون من صحبت خواهند کرد که هرلحظه سعی در مخفی کردن
مشکل ذهنی من، هنگامی رو به بهبود رفت که عاشق زنی شدم که از قضا به سبک متال علاقمند بود.
آن داشتم.

مراسم قبل از خواب یک پسربچه معمولی پس از رسیدن به سن بلوغ به یک مراسم تشریفاتی پیچیده برای محافظت از کسانی که دوست داشتم آن‌ها را از شر شیطان حفظ کنم، تبدیل شده بود. افکار وسواس گونه بیماران مبتلا به وسواس فکری عملی (OCD)، اغلب بازتاب دهنده هراس اخلاقی از هم زمانی‌های عجیب است.

خشم انباشته شده از کارآفرینان هنجاری (کارآفرینان اخلاقی، یک فرد،گروه یا سازمان رسمی است که به دنبال تأثیر گذاری بر گروهی هستند که آن گروه به دنبال تأثیر گذاری بر یک گروه خاص برای اتخاذ یا حفظ یک هنجار است، کار اصلی این افراد برچسب زدن به رفتار خاصی در زندگی اجتماعی است.) در آن روزهای پیشا اینترنتی با گذشت زمان و استفاده از فناوری‌های نوین، اسناف فیلم (اسناف فیلم، فیلمی است که قتل واقعی فرد یا افرادی را بدون هیچ منظور فرهنگی خاصی، فقط برای کسب درآمد و یا جنبه‌های سرگرمی به تصویر می‌کشد) معنای ناخودآگاه وارونه شده در پس متن آهنگ‌ها و سوء استفاده از برخی آیین‌های شیطان پرستان؛ بسیار بی اساس و بی بنیاد جلوه می‌کند. اما در دهه 1980 همه این‌ها باعث اضطراب بیشتر من می‌شد و مرا متقاعد می‌کرد که نقش‌های رنگارنگ روزمره حجابی است نازک بر جهان سراسر پنهان، تیره و واقعی.

دکتر ایان ویلیامز نویسنده کتاب The Bad Doctor
من هرگز در مدرسه مذهبی تربیت نشده بودم، و به موضوعات شیطانی و قطعات پاور کورد (پاور
افکار مزاحم مرا اسیر خود کرده بود و شهر برایم نقشه یک جغرافیای روانی داشت که بسیاری از مناطق آن تابو بودند.
کورد در موسیقی به آکوردی گفته می‌شود که که تنها شامل نت ربشه آکورد و نت پنجم باشد و بیشتر در سبک راک و گیتار الکتریک مورد استفاده قرار می‌گیرد)، گروه‌های موسیقی متالی مثل بلک سبت (Black Sabbath)، بسیار علاقمند بودم. اما مجموعه ای از حوادث – ازجمله سکته مغزی مادربزرگم وقتی در یک کنسرت راک بودم – اضطراب شناور وجودم را شعله‌ورتر ساخت و سبب شد احساس کنم موجودی شوم هستم و دچار فوبیای نمادهای مورد استفاده گروه‌های موسیقی متال شده بودم.

ترس آسیب رساندن سهوی به عزیزانم هنگام تمرد از فرمان‌های کیهانی در سراسر دوران نوجوانی من شدت بیشتری گرفت. در هفده سالگی به مدرسه پزشکی رفتم و هر چه در توانم بود برای مخفی کردن این بیماری انجام دادم. در ابتدای ورود به محیط جدید، به دور از محرک‌های قدیمی، تأثیر خوبی روی من گذاشت اما مهمانی‌های شبانه مکرر، برای بیماری من مناسب نبود و آن اضطراب‌ها بار دیگر بازگشت. مثلاً اگر کسی را با تی شرت هوی متال (heavy metal) می‌دیدم یا با موهای مدل گات سیاه، یا با سر تراشیده و ریش بزی (نماد جادوگران) احساس می‌کردم به لحاظ معنوی آلوده شده‌ام و منتظر بودم بار دیگر اتفاق بدی در زندگی‌ام رخ دهد.

افکار مزاحم مرا اسیر خود کرده بود و شهر برایم نقشه یک جغرافیای روانی داشت که بسیاری از مناطق آن تابو بودند. ذهن من در همه جا، از نمای ساختمان‌ها گرفته تا فرش‌ها، پارچه‌ها و درها، نمادهای شیطانی می‌دید. من متأثر از این رنج مداوم، همه جا به دنبال
ترس آسیب رساندن سهوی به عزیزانم هنگام تمرد از فرمان‌های کیهانی در سراسر دوران نوجوانی من شدت بیشتری گرفت. در هفده سالگی به مدرسه پزشکی رفتم و هر چه در توانم بود برای مخفی کردن این بیماری انجام دادم.
کمک می‌گشتم. کاملاً متوجه بودم که از یک مشکل جدی روانی رنج می‌برم اما فکر می‌کردم اگر به دیدن روانپزشک بروم قطعاً رازم میان دوستان هم سن و سالم آشکار خواهد شد. بیماران جاسوس پزشکان همکارم احتمالاً با خوشحالی و شعف، جریان بیماری من را به آن‌ها گزارش می‌دادند.

پس از اتمام تحصیلات و اخذ مدرک پزشکی، به روستایی کوچک در شمال ویلز (در انگلیس) که محرک‌های کمتری داشت، پناه بردم و پزشک عمومی آن روستا شدم. روز به روز حالم بهتر می‌شد، مصرف الکل را کاهش دادم و تلاش کردم تا ذهنم را بر روی آدرنالین ترشح شده حین ورزش متمرکز کنم. اما بیماری گذشته من اینبار به شکل وسواس و ترس احمقانه از کوهنوردی و صخره نوری شد که عواقب سطح بالای اندروفین خونم بود.

مشکل ذهنی من، هنگامی رو به بهبود رفت که عاشق زنی شدم که از قضا به سبک متال علاقمند بود. بنابراین دوباره موسیقی‌های متال را با صدای بلند گوش می‌دادم و بار دیگر همه آلبوم‌هایی که قبلاً از گوش سپردن به آن‌ها وحشت داشتم، تهیه کردم. آن زمان واقعاً از اینکه بدون کمک یک متخصص توانسته بودم بر بیماری وسواس فکری خود غلبه کنم احساس غرور می‌کردم اما همین حس رهایافتگی از عذاب چندین ساله باز هم سبب بی قراری و نارضایتی در من شد که مرا به سمت تجربه ماجراجویهای جدید می‌کشاند. و در نهایت بازهم دوره‌های دلتنگی و افسردگی نوجوانی عود کرد و اینبار شرایط به حدی وخیم بود که مرا به سمت کمک گرفتن از متخصص اعصاب و روان کشاند.

حالا 20 سال از آن روزها گذشته، و من حالا کتابی نوشته و نقاشی‌هایش را طراحی کرده‌ام که روایتگر داستان یک پزشک شاکی است که مشغول درمان یک بیمار مبتلا به OCD است و تصور می‌کند می‌تواند به اوکمک کند چرا که دقیقاً می‌داند او از چه حسی رنج می‌برد. گرچه این کتاب یک اثر داستانی است اما من از این تعجب می‌کنم که باوجود غیبت طولانی ترس‌ها و اضطراب‌های بیمارگونه، بیماری وسواس
مراسم قبل از خواب یک پسربچه معمولی پس از رسیدن به سن بلوغ به یک مراسم تشریفاتی پیچیده برای محافظت از کسانی که دوست داشتم آن‌ها را از شر شیطان حفظ کنم، تبدیل شده بود.
فکری هم من هنوز کاملاً از بین نرفته بود بلکه به چیزی زیرکانه‌تر تبدیل شده و در موضوعات دیگر شکل گرفته بود.

شک و تردیدهایی درباره انتخاب‌های زندگی، شغلم و روابطم جایگزین ترس‌هایم درباره نیروهای خارجی بدخواه شده بود. پس از آن درمان‌ها دیگر اینطور فکر نمی‌کردم که همه مشکلات زندگی من ناشی از بیماری وسواس فکری است. حل و فصل این قضیه بسیار دشوار بود اما از آن پس احساس رضایت می‌کردم. خانه آرام خود در کوهستان را ترک کرده و به شهر بازگشتم. حالا که گاهی این حس‌ها بازمی گردد با خودم اینطور فکر می‌کنم که شاید من فقط موضوعات را بیش از حد تجزیه و تحلیل می‌کنم.

چه می‌شد اگر برای درمان بیماری‌ام زود تر به یک متخصص مراجعه می‌کردم؟ کسی چه می‌داند؟ دیگر دنبال جواب‌های این سوالها نیستم و احساس خوبی در زندگی‌ام دارم. احساس می‌کنم کار باارزشی انجام داده‌ام.

بیمارم پرسید: شما فکر می‌کنید حال من برای همیشه خوب شده است؟ به او پاسخ دادم: خیر. ممکن است باز هم اندکی افکار وسواس گونه داشته باشید. این حالات ممکن است گه گاه شما را آزار دهد. اما با کمک متخصص، می‌توانید راهی برای مقابله با استرس‌ها و ترس‌هایتان بیابید و آن‌ها را به انرژی خلاقانه ای تبدیل کنید. خلاقیتی که می‌تواند چنین سیستم پیچیده ای از نمادگرایی و منطق تابخورده را به فکری بسیار سازنده تر و مثبت تر تبدیل کنید.

توضیح: اختلال وسواسی فکری یا به انگلیسی (OCD) یک اختلال اضطرابی مزمن است که با اشغال ذهنی مفرط در مورد نظم و ترتیب امور جزئی و همچنین کمال طلبی همراه است.
ترجمه از: ماندانا سجادی

این مقاله نوشته خود نویسنده (ایان ویلیامز) است که کتاب خود را The Bad Doctor معرفی و نقد کرده است.این کتاب 26 ژوئن 2014 به قیمت 15 دلار در 220 صفحه توسط انتشارات Myriad Editions منتشر شده است.{لینک آمازون}
به خدا نگوييد مشكلات بزرگي دارم - به مشكلات بگوييد خداي بزرگي دارم

Javad

  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 199
  • امتیاز 53
  • جنسيت : پسر
پاسخ : داستانهايي از شكستها و موفقيت ها
« پاسخ #1 : ژوئن 04, 2017, 12:07:30 am »
تلگرام بالای خبر
جامعه
چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۳:۴۴
دردسرهای ضریب هوشی بالا/از وسواس فکری تا مشکلات احساسی!

 ضریب هوشی بالا باهوش نابغه
ساعت24- عموما این ذهنیت وجود دارد که افراد دارای ضریب هوشی بالا زندگی شادتر و موفق تری دارند. اما پژوهش ها نشان می دهد که افراد باهوش هم با مشکلاتی روبه رو هستند که زندگی را برایشان دشوار می کند و در واقع، ضریب هوشی بالا چندان هم خالی از درد سر نیست.

غلبه تفکر بر احساس

افرادی که تعامل کلامی با دیگران ندارند و نمی توانند درباره احساسات خود با دیگران سخن بگویند، برای تخلیه خود به رفتارهای جسمانی چون داد و فریاد، مشت و لگد، جیغ و زاری و یا جست و خیز رو می آورند.
اما مارکوس گدولد از کاربران تارنمای Quora که در نظرسنجی این سایت شرکت کرده بود، می گوید که همیشه می تواند درباره هیجانات و احساسات خود با دیگران سخن بگوید، اما هیچگاه تسکین نمی یابد. این یکی از مشکلات رایج افراد باهوش است.
نظرات گدولد تفاوت میان مهارت های شناختی و هیجانی را برجسته می کند.
دانشمندان نمی توانند با اطمینان بگویند که چگونه این دو عامل به هم مرتبطند اما پژوهش ها در این زمینه نشان می دهد که ضریب بالای هوش هیجانی دست کم در محیط های کاری می تواند قابلیت شناختی اندک را جبران کند. به عبارت دیگر افراد بسیار باهوش ممکن است نیازی به هوش هیجانی برای حل مشکلات نداشته باشند.

انتظارات بالا از افراد باهوش
یکی دیگر از شرکت کنندگان در این نظرسنجی با بیان این که مردم انتظار دارند افراد باهوش همیشه در هر زمینه بهترین باشند، اذعان کرد که در عین حال شخص وی نمی تواند در مورد نقاط ضعف و احساس ناامنی خود با کسی گفتگو کند.
به علاوه افراد باهوش همیشه واهمه دارند که مبادا بهترین عملکرد را نداشته باشند. آنها چنان از شکست هراس دارند که قادر نیستند دست به خطر بزنند.



بی ارزش بودن احتمالی کار سخت نزد برخی از تیزهوشان
برخی از شرکت کنندگان در این نظرسنجی گفتند: افراد باهوش ممکن است احساس کنند که با تلاش کمتر در قیاس با افراد معمولی از عهده انجام امور برمی آیند. اما ضریب هوشی بالا همیشه افراد را به سمت موفقیت سوق نمی دهد و این افراد ممکن است پشتکار لازم برای دستیابی به موفقیت را نداشته باشند.
تحقیقی در این زمینه نشان داده است که وجدان کاری و پویش و تلاش، نوعی رابطه منفی با برخی از انواع هوشمندی دارد. پژوهشگران بر این عقیده اند که افراد بسیار باهوش ممکن است تصور کنند برای دستیابی به آنچه می خواهند لازم نیست تلاش زیادی بکنند.

میل به تصحیح اشتباهات دیگران
افراد باهوش هنگام مواجهه با فردی که اطلاعات نادرستی را بیان می کند، ممکن است به سختی می توانند میل به رفع اشتباه مخاطب را در خود سرکوب کنند. اما این افراد باید توجه داشته باشند که ممکن است بسیاری از عملکرد آنها آزرده شوند و یا ممکن است دوستان خود را از دست بدهند.

گرایش به وسواس فکری
افراد باهوش زمان زیادی را صرف اندیشیدن و تجزیه و تحلیل مسائل می کنند. ممکن است حساسیت زیادی برای فهم و درک اهمیت وجودی هر مفهوم و تجربه ای به خرج دهند. این امر فرد باهوش را به سوی پوچی سوق می دهد.
در حقیقت بررسی های گسترده در سال 2015 نشان داده است که هوش کلامی فرد را به نگرانی و نشخوار فکری می کشاند. برای افراد باهوش تصمیم گیری کار دشواری است. این که فرد بداند چندین راه برای تصمیم گیری پیش رو دارد باعث می شود نتواند به راحتی دست به انتخاب بزند.

افراد باهوش می دانند که زیاد نمی دانند
افراد باهوش سرشار اغلب می دانند که دایره شناخت آنها محدود است و هر اندازه هم سعی کنند، نمی توانند همه چیز را یاد بگیرند و یا درک کنند.
در حقیقت به گفته یکی از این افراد: هوش زیاد باعث دردسر است. هر قدر بیشتر بدانید، بیشتر احساس می کنید که چیز زیادی نمی دانید. هر چقدر فرد هوش کمتری داشته باشد، میزان توانمندی های شناختی خود را بیشتر از آنچه هست ارزیابی می کند و عکس این مطلب نیز درست است.
به خدا نگوييد مشكلات بزرگي دارم - به مشكلات بگوييد خداي بزرگي دارم

Javad

  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 199
  • امتیاز 53
  • جنسيت : پسر
پاسخ : داستانهايي از شكستها و موفقيت ها
« پاسخ #2 : ژوئن 04, 2017, 12:13:24 am »
می خوام بگم افراد با وسواس فکری دارای هوش بسیار بالایی هستند ذهن این افراد بسیار خلاق و  دقیق است که اگر افکار و تصورات ذهنی در زمانهایی که کاهش می یابد فرد دارای بالاترین حد دریافت مسائل می شود قصدی ندارم بزرگنمایی کنم اما وقتی ذهن  این افراد می تواند بالاترین جزییات و تصورات ذهنی را بسازد و یا در کوتاه ترین زمان ممکن تعداد فکرهای بسیاری رو بکند این توانایی رو هرکسی ندارد می خوام چند مسئله رو بیان کنم:

امروز مثل همیشه در ابتدای کارم لحظه ای احساس کردم کنترلم رو دارم از دست می دهم! خوب برام خیلی عادی هست و حس آنچنانی دیگه بهش ندارم  ولی خوب چون وسواس فکری مرتب نیاز به اطمینان دادن دارد که به آن تلقین شود که در امنیت و آرامش هستیم با گفتن اینکه من در آرامش و امنیت کامل هستم و کاملا تو رو قبول کرده ام مرتبا فروکش می کند امروز بالاترین و متمرکز ترین کار عملی با دقت بسیار بالا رو اون طوری که دوست داشتم انجام دادم چون می دونم وسواس فکری و اختلالات اضطرابی تنها یک حس است

و اینکه وسواس فکری کسی رو نمی کشه چون تنها یک حس گذرا است

خوب حالا می خوام افراد بزرگ از سیاستمدارن و دانشمندانی و بازیگران معروفی که اختلالات اضطرابی دارند نام ببرم می تونید با یک جستجو بیوگرافی آنها را پیدا کنید این لیست بلند بالا است اونایی که می شناختم را اینجا بیان می کنم:

چرچیل

آبراهم لینکلن

نیکولاس کیج

جانی دپ

دیوید بکهام(OCD)

فروید

نیوتن

نیکولا تسلا

ودی آلن

جالب هست بدانید که چرچیل با این ذهن فعال خدمات بسیار بزرگی به انگلیس کرد که هیچ فرد معمولی توانایی این کار را ندارد همچنین در مورد افسردگی و دوقطبی بودن آن هم بحث های زیادی وجود دارد. بحث سر این است که این ذهن خلاق همانطور که می تواند این افکار را بسازد توانایی کنترل و تمرکز بر آن را هم دارد.
به خدا نگوييد مشكلات بزرگي دارم - به مشكلات بگوييد خداي بزرگي دارم

Javad

  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 199
  • امتیاز 53
  • جنسيت : پسر
پاسخ : داستانهايي از شكستها و موفقيت ها
« پاسخ #3 : ژوئن 04, 2017, 12:22:05 am »
 به گزارش سینماخبر،  «سِنِکا» فیلسوف رومی گفته: «برای نابغه بودن اندکی جنون لازم است.»


این جنون در بعضی موارد باعث به وجود آمدن و خلق شاهکارهایی شده اند که باورش شاید سخت باشد. دیوانه و چه به شاهکار! اما آن ها در پس این ظاهر مجنون و ژولیده خود نابغه هستند. نابغه هایی که شاید رفتار و حرکاتشان با آدم های عادی تفاوت داشته باشد.

طی تحقیقی که به تازگی در کشور سوئد و روی نوجوانان 16 ساله انجام گرفت، مشاهده شد نوجوانانی که در این سن از لحاظ درسی موفق ترند، چهار برابر بیشتر از هم سن و سالان خود مستعد ابتلا به بیماری دوقطبی و شیزوفرنیا هستند. افراد موفق دارای ژن ویژه ای به نام 32-DARPP هستند که در به وجود آمدن نبوغ و اختلالات روانی دخیل است. این ژن قدرت تفکر را بالا می برد.

جیمز جویس، نویسنده معروف ایرلندی، دچار سندرم اسپرگر بود که منجر به اجتماع گریزی و عدم توانایی او در برقراری ارتباط با اطرافیانش شده بود. شاید همین ضعف روانی باعث شد جمیز جویس رمان بی نظیر و جاودان «یوولیس» را خلق کند و اگر این مریضی را نداشت، دنیای ادبیات چنین شاهکاری را هم به خود نمی دید.

آن ها دیوانگانی بودند که با وجود هوش بالا از مشکلات روانی رنج می بردند، و احتمالا ترکیب همین دو ویژگی آن ها را تبدیل به افرادی خارق العاده و تاثیرگذار کرده باشد.

ونسان ونگوگ

احتمالا در مورد ونگوگ شنیده اید؛ هنرمند معروف و مجنونی که گوش خود را به خاطر معشوقه اش برید و مدتی بعد **** کرد. مغز او در اثر مصرف طولانی مدت «اَبسینت»، نوعی مشروب الکلی با درصد الکل بالا، آسیب دیده بود و در نتیجه دچار حملات صرع می شد.

ونگوگ دچار افسردگی شدید و بیماری دوقطبی بود، در عین حال نیز علاقه و اشتیاق زیادی به نقاشی کردن داشت. همین دو عامل او را تبدیل به هنرمندی مجنون کرده بود. او هم چنین نویسنده قهاری بود و صدها نوشته از او به جا مانده است.

عده ای بر این باورند که او دچار «هایپر گرَفیا» بوده؛ حالتی که در ناشی از بیماری صرع و شیدایی بوده و فرد مبتلا علاقه سیری ناپذیری به نوشتن در خود احساس می کند.

 این نابغه های روانی!
 
 
تنسی ویلیامز

ویلیامز نمایشنامه نویس و برنده جایزه پولیتزر، خالق آثار «قطاری به نام شهوت»، «باغ وحش شیشه ای» و «گربه روی شیروانی داغ» بود. او حتی پیش از دو اتفاق تلخ زندگی اش هم دچار افسردگی بود. خواهر ویلیامز در سال 1940 به دلیل بیماری «شیزوفرنیا» تحت عمل لُبُتُمی قرار گرفت،  در سال 1961 نیز عشق زندگی اش را از دست داد.

این دو واقعه حال روحی او را بدتر کرد، در نتیجه دچار سوءمصرف الکل و مواد مخدر شد. با وجود تلاش هایش برای بهبودی، ویلیامز تا آخر عمر با بیماری افسردگی و اعتیاد به مواد مخدر دست به گریبان بود.
 
این نابغه های روانی!
 
 
ارنست همینگوی

نویسنده برنده جایزه نوبل ادبی و پولیتزر، ارنست همینگوی، دچار بیماری افسردگی و اعتیاد به الکل بود. درست مثل ونگوگ، او هم تصمیم گرفت با **** به زندگی خود پایان دهد. پدر، برادر، خواهر و نوه او نیز دست به **** زدند. اگرچه مشکلات روحی او به نوعی ارثی بوده و در دی. ان. ای او ثبت شده بود، اما این مشکلات در سال های آخر عمرش، به دلیل مصرف زیاد الکل و عوارض داروهای که مصرف می کرد، تشدید شده بود و در نهایت نیز منجر به بستری شدن او شد. شوک درمانی که روی همینگوی صورت گرفت، باعث شد حافظه خود را از دست بدهد و افسردگی او را چند برابر کند.
 
این نابغه های روانی!
 
 
ادگار آلن پو

او را به خاطر داستان های تاریک و ترسناک و نیز علاقه شدیدش به موضوعات روان شناسی می شناسند. اشتیاق او را می توان از روی نوشته هایش در رابطه با افراد دیوانه و نگارش داستان های هیجان انگیز با دید روان شناسانه، کاملا درک کرد. گریس وُلد از رقیبان پو این سوال را مطرح کرد که آیا خود او هم دیوانه است؟ اگرچه اتهام گریس ولد در مورد احتمال دیوانگی او رد شد، اما از طرفی پو مبتلا به بیماری دوقطبی بود. او به شدت الکلی بود و در نوشته هایش بارها به **** اشاره کرده بود.
 
این نابغه های روانی!
 
 
سِر آیزاک نیوتن

نیوتن بی شک یکی از برجسته ترین مغزهای متفکر جهان بوده. او مخترع حساب دیفرانسیل و انتگرال و قانون جاذبه، پش برنده قانین حرکت اجسام و سازنده اولین تلسکوپ بازتابنده بود. نیوتن به سختی با مردم دم خور می شد و رفتار یکنواختی نداشت. خیلی از نویسنده ها بر این بارو بودند که او دچار بیماری دوقطبی و شیزوفرنیا بوده است.
 
این نابغه های روانی!
 
 
جان نَش

فلم «یک ذهن زیبا» را به خاطر دارید؟ این فیلم براساس زندگی واقعی جان نش، نابغه ریاضی و برنده جایزه نوبل سال 1994 ساخته شده بود. او دکترای خود را ز دانشگاه پرینستون دریافت کرد که بعدها همین دانشگاه، نظریه موازنه او را مورد حمایت قرار داد.

نش از بیماری شیزوفرنیا رنج می برد و دائما دچار توهم می شد و در ذهنش صداهایی می شنید. او برخلاف میلش چندین بار تحت انسولین درمانی قرار گرفت و داروهای ضدروان پریشی برایش تجویز شد. نش رفته رفته بهبود پیدا کرد و در نهایت توانست د ردانشگاه «پرینستون» به تدریس ادامه دهد.
 
این نابغه های روانی!
 
 
لودویگ فان بتهوون

یکی از بزرگ ترین آهنگ سازان تاریخ، لودویگ فان بتهوون، مبتلا به بیماری دوقطبی بود. این اعجوبه موسیقی توسط پدرش کتک می خورد و مجبور به تمرین زیاد می شد. در نتیجه کتک هایی که خورد، شنوایی اش را از دست داد. او نیز از بیماری دوقطبی رنج می برد. خلاقیت و توانایی بالای او در آهنگ سازی و نوازندگی با افسردگی شدید و تنهایی اش توام شده بود. او نیز مثل سایر بیماران مبتلا به افسردگی در این فهرست، به مصرف الکل و مواد مخدر رو آورد.
 
این نابغه های روانی!
 
 
میکل آنژ

نقاشی حیرت انگیز روی سقف صومعه سیستین کار میکل آنژ است. طبق تحقیقات انجام گرفته، نقاشی های خارق العاده او در نتیجه مشکلات روحی اش شکل گرفته است. براساس گفته هم عصرانش، میکل آنژ همیشه سعی می کرد از واقعیت زندگی فرار کند، از طرفی در برقراری ارتباط با مردم و دوستی با آن ها دچار مشکل بود. دوستان کمی داشت و حتی در مراسم خاک سپاری برادرش هم شرکت نکرد. با وجود مشکلات روحی، در زمینه هنر و ریاضی نابغه بود. امروزه محققان هوش بالا همراه با مشکلات روحی او را در نتیجه بیماری اوتیسم می دانند.
 
این نابغه های روانی!
 
 
چارلز داروین

دانشمندان هم چنان بر سر این که مشکل اصلی داروین چه بوده، در حال تحقیق اند، اما هر مشکلی که وجود داشت، جدی به نظر می رسید. با وجود سفر پنج ساله داروین و نوشتن کتابی که بعدا در مورد این سفر منتشر کرد، همیشه احساس ضعف و خستگی داشت. او دچار حالت تهوع، لرزش، گریه های عصبی و توهمان بصری می شد. داروین این علائم را ناشی از مشکلات و ضعف جسمی می دانست، اما این ها نشانه بیماری «آگروفوبیا» (بیمار انزواطلبی و ترس از مکان های شلوغ) بود که از سن 30 سالگی با آن دست و پنجه نرم می کرد.

ترس داروین از مردم به حدی بود که او حتی از صحبت کردن با فرزندانش هم اجتناب می کرد. دارین هم زمان با انتشار کتابش «خاستگاه گونه ها»، در نوشته هایش چندین بار به خودشکی اشاره کرده بود. احتمالا او به بیماری OCD نیز مبتلا بود.
 
این نابغه های روانی!
 
 
لئو تولستوی

او از ابتدا علایم مشخصی از افسردگی نداشت تا اینکه به سن میان سالی رسید و نشانه های شدیدی از افسردگی را بروز داد. او دچار تغییرات عمده شخصیتی شد و در مورد همه چیز  همه کس سوال می پرسید. زمانی رسید که دارایی ها، همسر و باورش به دین را از دست داد. در دوره ای از زندگی اش تصمیم گرفت نویسندگی را کنار بگذارد، به طوری که یک بار گفت: «هنر بی فایده و حتی زیان بار است.»

تولستوی نمونه کسی است که یک باره از عرش به فرش رسید. او از خانواده ای ثروتمند بود، در عین حال نویسنده ای شهیر و پدر 13 فرزند نیز بود. با این وجود مشکلات روحی اش او را مجبور به **** کرد. به گفته او «امکان **** به انسان داده شده، پس چه بهتر که این کار را بکند.»
 
این نابغه های روانی!
 
 
نیکولا تسلا

نیکولا تسلا یکی از بزرگ ترین مخترعان قرن بیستم بوده است. پایه و اساس مهندسی برق مدرن، اشعه ایکس، رادار و رادیو همه و همه از مغز بی نظیر او نشئت گرفته. با این حال، او ذهن  درگیر و در عین حال حافظه خوبی داشت. تسلا با وجود هوش بالایی که داشت، دچار بیماری OCD بود. (در این بیماری روانی، فرد دچار وسواس فکری شده و دائما تصور می کند که حتما باید عمل خاصی انجام دهد تا از درگیری ذهنی ای که دچارش شده، رها شود.)

تسلا روی عدد سه حساسیت داشت و همیشه قبل از ورود به آپارتمانش، سه بار دور آن قدم می زد. او همیشه حجم غذایش را اندازه می گرفت و تعداد دفعاتی را که غذا را می جوید، می شمرد. سر میز غذا 18 دستمال قرار می داد و اگر مجبور بود با زنی سر یک میز غذا بخورد، باید شخص سومی هم در کنارشان می بود.

تسلا از اجسام گرد وحشت داشت، مخصوصا گوشواره یا جواهراتی که دایره شکل بودند. از دست دادن هنگام دیدار با افراد اجتناب می کرد و از لمس کردن موهایش توسط دیگران منزجر بود.

بیماری OCD او به همراه تمایل شدیدش به تنهایی و سایر عادت های عجیبش باعث شد برای مدت طولانی ازدواج نکند و به گفته خود او همین تنهایی باعث شد بیشتر بر روی آزمایشات و تحقیقاتش تمرکز کند.
به خدا نگوييد مشكلات بزرگي دارم - به مشكلات بگوييد خداي بزرگي دارم

🌼Elham🌼

  • Elham
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 180
  • امتیاز 17
پاسخ : داستانهايي از شكستها و موفقيت ها
« پاسخ #4 : ژوئن 04, 2017, 01:10:21 pm »
اینا که همه کارشون به...  رسید!!!!
من بیشتر ترسیدم