نویسنده موضوع: درخواست راهنمایی برای ترس آسیب زدن به دیگران  (دفعات بازدید: 1643 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

🌼Elham🌼

  • Elham
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 160
  • امتیاز 14
سلام به همگی
من تازه واردم و سعی کردم تاپیک تکراری نزنم. سوالم رو ادامه یکی از تاپیک های مرتبط پرسیدم ولی چون قدیمی بود اون تاپیک حس میکنم دیده نشد، به خاطر همین اینجا دوباره سوالم رو نوشتم.
میشه اگه کسی مشکل ترس آسیب زدن به دیگران رو داشته و حل شده راهنمایی کنه. این وسواس فکری آسیب زدن به دیگران باعث شده من نتونم با دیگران ارتباط برقرار کنم و وقتی میخوام برم پیش کسی احساس میکنم آسیبی بهش میزنم.  مخصوصا پیش کسایی که دوستشون دارم.
روانشناس رفتم بهم گفت از صبح تا شب تمام کارها و احساسات و افکارت رو بنویس تا بتونی فکرت رو در اختیار خودت بگیری. تا الان که بی فایده بود روشش. گفت دارو هم نیاز نیست.
الان مشکلم اینه که باور کردم این فکرا منه واقعیمه باعث شده هیچ کاری نتونم بکنم، دارم پایان نامه ارشد مینویسم 4 ماهه این فکرا از کار انداختتم، در حدی که به خاطر اخطار مکرر استادا به انصراف فکر میکنم.یا الان باید برگردم خوابگاه میترسم به هم اتاقیم آسیبی برسونم.
همش این تو فکرمه که کسی با این فکرا چقدر آدم بدیه و چجوری میخوام دیگه زندگی کنم از این به بعد و هیچ آینده ای برای خودم نمیبینم.

Javad

  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 199
  • امتیاز 53
  • جنسيت : پسر
سلام به همگی
من تازه واردم و سعی کردم تاپیک تکراری نزنم. سوالم رو ادامه یکی از تاپیک های مرتبط پرسیدم ولی چون قدیمی بود اون تاپیک حس میکنم دیده نشد، به خاطر همین اینجا دوباره سوالم رو نوشتم.
میشه اگه کسی مشکل ترس آسیب زدن به دیگران رو داشته و حل شده راهنمایی کنه. این وسواس فکری آسیب زدن به دیگران باعث شده من نتونم با دیگران ارتباط برقرار کنم و وقتی میخوام برم پیش کسی احساس میکنم آسیبی بهش میزنم.  مخصوصا پیش کسایی که دوستشون دارم.
روانشناس رفتم بهم گفت از صبح تا شب تمام کارها و احساسات و افکارت رو بنویس تا بتونی فکرت رو در اختیار خودت بگیری. تا الان که بی فایده بود روشش. گفت دارو هم نیاز نیست.
الان مشکلم اینه که باور کردم این فکرا منه واقعیمه باعث شده هیچ کاری نتونم بکنم، دارم پایان نامه ارشد مینویسم 4 ماهه این فکرا از کار انداختتم، در حدی که به خاطر اخطار مکرر استادا به انصراف فکر میکنم.یا الان باید برگردم خوابگاه میترسم به هم اتاقیم آسیبی برسونم.
همش این تو فکرمه که کسی با این فکرا چقدر آدم بدیه و چجوری میخوام دیگه زندگی کنم از این به بعد و هیچ آینده ای برای خودم نمیبینم.
سلام خوش آمديد.
كاش كمي بيشتر از خودتون گفته بوديد مثل اينكه چند سالتونه، چند ساله درگير بيماري هستيد، تا كنون دارويي مصرف كرديد؟ و اينكه آقا هسيتد يا خانم ؟ ... چون اطلاعات بيشتر از خودتون در اختيار دوستان بگذاريد بهتر متونن راهنماييتون كنند.
ولي بطور كلي ميتونم بگم همه كساني كه مثل ماها دچار وسواس فكري ميشن كم و بيش اين احساسات رو تجربه كردند مثل توهين هاي ذهني به مقدسات، فكر به اصل وجود خدا، آسيب زدن به نزديكان، شك كردند بسلامت جسمي و جنسي، ترس از مرگ، فكر به مرگ و سرنوشت، ترسيدن از آينده، ترسيدن از فضاي بسته، ترسيدن از جمعيت و گوشه گيري، عدم احساس لذت از زندگي ... و ميتونم بگم كم و بيش ماها در مراحل مختلف بيماري اين احساسات ناخوشايند رو با هم و مرحله به مرحله تجربه ميكنيم ولي هر نفر يكي از اين حالات در ذهنش قويتر ظاهر ميشه و هسته مركزي بيماري وسواس فكري رو تشكيل ميده ولي تقريباً هر كدوم از اين حالات رو كه افراد قويتر تجربه كنند درمان <تقريباً> يكسانه و اگه از شروع بيماري مدتي گذشته باشه و نسبت به درمان اقدامي نشه امكان شدت گرفتند و همراه شدن با افسردگي وجود داره كه تقريباً از اين مرحله نمود جدي در كيفيت زندگي ايجاد ميكنه.
پيشنهادي كه من به شما دارم اينكه انتظارتون از درمان مشخص كنيد آيا انتظار داريد بصورتي درمان شويد انگار هيچ وقت دچار بيماري نبوديد و از حافظه تون پاك بشه ، اگه اين انتظارو داريد بنا به تجربه خودم كه بيست و پنج شش ساله از زمان حاد بيماريم گذشته هنوزم اگه مراقبت نداشته باشم امكان برگشت بيماريم وجود داره، سالهاي اول بيماري نميخواستم قبول كنم كه بيمارم و حتي تا حدود ده سال به پزشكي مراجعه نكردم ولي هر چه پافشاري به عدم بيماري و يا اين فكر چرا بين اين همه آدم كه در اطرافم ميبينم شاد هستن چرا من نميتونم و خلاصه هرچه بيشتر بيماري رو نفي ميكردم و خودمو با ديگران مقايسه ميكردم بيماري شدت ميگرفت و همينطور رفته رفته بيشتر افسرده و گوشه گيري ميكردم <<ولي>> از زمانيكه ابتلا به بيماري رو پذيرفتم و منتظر نشدم تا كاملاً سالم بشم درسمو بخونم و يا كار ديگه اي رو سروع كنم و اينكه هر زمان ذهنم وسوسه ميكرد تو نميتوني ذهنت آشفته است درسوتو نمي فهمي اگه ادامه بدي بيماري شدت ميگره و ديگه امكان خوب شدن رو نداري و يا بعضي وقتا به كارم ادامه ميدادم اينقدر اضطرابم افزايش پيدا ميكرد حتي ذهنم وسوسه ميكردم دارم ديونه ميشم و ادامه دادم شايد وقتي هنوز بيماري بدين صورت تجربه نكرده بودم با يك مرتبه درس خودن مطلب ياد ميگرفتم و فراموش نميكردم ولي بعد چون تمركزم بسيار كاهش پيدا كرده بود و در حالت وسوسه ذهني و اضطراب مطالعه ميكردم زود مباحث فراموش ميكردم تا حدي كه امكان ادامه مبحث بعدي نبود و ميبايست دوباره از اول بخونم ولي باز هم ادامه دادم و همراه با مراجعه به پزشك و مصرف دارو و ممارست به اينكه بهر حال بيمارم ولي بايد زندگي كم كم شدت بيماري روز به روز كمتر شد تا جاييكه اكثر روزها احساس خوبي دارم و بيماري شايد در سال چند روز اونم در حد چند ساعت و يا دقيقه پس:
١- پذيرش بيماري و انجام زندگي روزمره ول با تلاش بيشتر از قبل
٢- تحت نظر پزشك بودن
٣- كاهش انتظار از زمان و كيفيت بهبودي
٤- ممارست و تسليم نشدن در برابر وسوسه هاي ذهني حالا هرچه ميخواد باشه مثل صدمه زدن به اطرافيان نگذار اين وسوسه روي كيفيت زندگيت اثر بگذاره حتي اگه باعث افزايش اضطرابت ميشه با ممارست كم كم شدتش كم ميشه ولي بايد صبور بود اين بيماري مثل سرماخوردگي نيست كه يك هفته دارو مصرف كني و انتظار نتيجه ملموس داشته باشي بعد از ياري و اميد به خدا، دارو ، ممارست و صبوري سلامتي و لذت بردن از زندگي به شما بر ميگرده به اميد خدا
به خدا نگوييد مشكلات بزرگي دارم - به مشكلات بگوييد خداي بزرگي دارم

🌼Elham🌼

  • Elham
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 160
  • امتیاز 14
سلام ممنون از اینکه وقت گذاشتید و ممنون از پاسخ کاملتون
من یه دختر 26 سالم دانشجوی کارشناسی ارشدم
یک سال پیش با حمله های اضطرابی فکر میکردم مشکل قلبی دارم که بعد از دکتر رفتن و چکاب کامل ترسم برطرف شد.
تا اینکه بعد یکسال که خیلی حالم خوب بود تا اینکه قبل از عید بعد از دو تا اضطراب بد بهم وارد شد. یه روز مشغول کارای خودم بودم که انگاری یه نفر تالاپ این فکرا رو انداخت تو سر من اون موقع آسیب زدن به خودم بود الان شده دیگران!!!!
یکی دو روز بعد رفتم روان شناس بهم گفتن هر موقع این فکرا اومد چند نفس عمیق بکش و شروع کن شمارش معکوس روی اعداد بزرگ چون آدم نمیتونه همزمان به دو تا چیز فکر کنه. بعد گفتن چند تا موفقیت به دست بیاری این فکرا میره اینا نقابه دارو هم نمیخواد.
یه چند هفته خوب بودم فکر میکردم خوب شدم، که یه دفه مشغول درس بودم که این فکرا دوباره اومدن خیلی توضیحشون نمیدم چون میترسم ذهن بقیه دوستان رو بهم بریزم.
دوباره یه دکتر روانشناس دیگه رفتم چون به قبلی دسترسی نداشتم ایشون هم همین نوشتن رو با ورزش و خوندن جملات مثبت و رسیدگی بیشتر به جسم از نظر خواب و ظاهر  و...  رو پیشنهاد دادن باز هم گفتن دارو نیاز نیست.
خیلی نتونستم به ورزش اینا بپردازم چون تکلیف محل زندگیم خونه یا خوابگاه معلوم نبود و زود باید برمیکشتم.
چون فکرای آسیب زدن به دیگران پر رنگ و پررنگ تر شدن یه جوری که ذهنم باور کرده این خود واقعیمه یه لحظه هم دیگه ذهنم خالی نیست باز امروز هم رفتم گفتن تا سبک زندگیت رو عوض کن با آدمای مثبت باش زندگی نامه آدمای بزرگ رو بخون و یه عالمه کتاب خوب برای کنترل ذهن معرفی کرد و تشویقم کرد کیفیت کارام رو بالا ببرم نه کمیت. و گفتن دارو نمیخواد.

ببخشید زیاد حرف زدم

09386034790

  • ناشناس
  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 1
  • امتیاز 0
با سلام به دوست عزیزم منم مثل شما دچار وسواس فکری هستم البته من سی و هفت سالمه فکر کنم بیشتر از ده ساله این بیماری رو دارم دوست عزیز درسته که داروهای عصبی عوارض دارن ولی خوب این داروها رو هم برای بهبود ما بیماران درست کردن بوجود امدن این بیماری بعلت عوامل ژنتیکی یا محیطی هستش از عوامل ژنتیکی کمبود سرترالین در مغزه که درمغز بیماران وسواسی ترشح ماده سرترالین کم صورت میگیره داروی مفید برای این بیماری فلوکسامین و کلومپرامین هستش که من الان فلوکسامین مصرف میکنم ولی در کنار درمان دارویی باید روان درمانی صورت بگیره چرا که علت این بیماری به رفتار و نگرش ما بر میگرده روانشناسان بالینی رفتار درمانی .شناخت درمانی رو برای درمان این بیماری مفید میدونن که یکی از راهکارها مواجهه سازی هستش من خودم اقدام به روان درمانی نکردم ولی از اینترنت مطالبی رو خوندم بنده توصیه میکنم به روانشناس حاذق برید جلسه درمان شما شاید تا بیست جلسه طول بکشه کتاب از حال بد به حال خوب رو هم مطالعه کنین تونستین از اینترنت مواجهه سازی بیماری وسواس فکری رو هم مطالعه کنید من خودم چون زود اقدام به درمان نکردم الان بهترین ثروت زندگیم رو از دست دادم یعنی از دست دادن و هدر دادن عمرم رو پس توصیه میکنم حتما حتما برای درمانتون زود اقدام کنین موفق باشین

اسو

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 34
  • امتیاز 0
سلام الهه خانم منم ی خانم سی سه ساله هستم و الان پنج ماه که افکارو تصورات منفی و ذهنیت و کلمه های به ذهنم میاد که نکنه من به کسی اسییبی برسونم ااولا میگفتم نکنه عقلم رو از دست بدم و به شوهرم یا خواهر برادرم اسیبی برسونم بعد اینکه رفتم و دکتر گفتش وسواس فکری ی کم خیالم راحت شد ولی از اون موقع حتی وقتی میومدم بیرون فکر میکردم با هم دعوا دارم همه رو میزنم که الان بهتر شدم ولی بعضی وقتا میگم این افکار رو به عمل تبدیل نکنم یا این جمله که الان فرصت خوبی به مثلا شوهرم اسیبی برسون کلا کلاف شدم خواهش کمکم کنید از چاقو های بزرگ میترسیدم الان از کارد میوه خوری هم میترسم و همش فکر استرس داره