نویسنده موضوع: هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو  (دفعات بازدید: 2235 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

Mehdii

  • کاربر عادی
  • **
  • ارسال: 65
  • امتیاز 10
هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« : دسامبر 23, 2016, 01:44:02 pm »
سلام دوستان ظهر جمعه اتون بخير اميدوارم ايام به كامتون باشه اينجا كه هوا بيرون عاليه ولي هواي دروني ما بسي خرابه افكار وسواسي به همراه كلي حس منفي تمام ذهنمو درگيره خودش كرده يه جورايي انگار خودم نيستم دفعه اولم نيست شايد تا الان بيش از ٥٠ باز تو اين ١٣ سال تجربه كردم با اينكه تجربه جديدي نيست ولي لامصب هزار بازم درگيرش شي باز عذاب اوره مثل درد ميمونه كه تكراري نميشه ميدونم كه افكارم درست نيست ميدونم كه همش زاييده ذهنمه ميدونم كه زمان داره همينجور ميره ميدونم اين سالهاي عمرم كه رفت ديگه بر نميگرده همه اينا رو ميدونم خيلي بي انگيزه شدم واقعيت خيلي تلاش كردم اين سالها ولي باز اين افكار دست از سرم بر نميداره هرشب كه ميخوام بخوابم ارزو ميكنم كاش صبح پا نشم مغزم ديگه كار نكنه يه مستند خارجي ديدم چند وقت پيش در مورد ocd اسمش بود monster in my mindهيولايي در ذهن من نشون ميداد كسايي كه وسواسشون حاد هست با عمل ٢ تا ميله الكترون فرو ميكردن تو مغزشون يه سري عصب ها رو شوك ميدادن كه روي خيليا تاثير مثبتي داشت اي كاش توي جهان سوم نبوديم شايد بهتر درمان ميشديم بگذريم دوستان از خودتون بگين از دل مشغولياتون فكراتون موقع هجوم افكار چيكار  ميكنين من كه اين موقع ها نميتونم خوب ارتباط برقرار كنم به خاطر افكار يه جورايي درونگرام ديگه خيلي خيلي درونگرا ميشم در حال حاضرم شرايط جوريه كه هيچ كدوم از دوستانم كنارم نيست و اينكه هميشه سعي كردم در مورد اين افكار با كسي حرف نزنم ميريزم تو خودم ديگه هيچ انرژي برام نمونده وقتي اين افكار مياد سراغت يه جورايي بي حس ميشي نسبت به همه چي هيچي خوشحالت نميكنه هيچ چيزي مثل قبل اهميت برات نداره شايدم يه جور تلقينه ولي واقعا بي حس ميشي عذر ميخوام مطلب طولاني شد ذهنم پراكندست اين روزا شما هم بگين از دغدغه هاتون بدون نگراني از قضاوت شدن ممنون

بابك

  • بابك
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 231
  • امتیاز 31
  • جنسيت : پسر
  • روزای خوب نزدیک است اندکی صبر!
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #1 : دسامبر 23, 2016, 07:01:06 pm »
سلام داداش مهدی خوشحالم که برا انجمن وقت میزاری
میشه از خودتون بیشتر بگید؟ سنتون؟ از فکرای وسواسیتون؟ از مدت درمانتون ؟ و نحوه برخورد با افکاراتون؟
آرامش حق ماست

تارا

  • کاربربسیار فعال
  • ****
  • ارسال: 319
  • امتیاز 83
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #2 : دسامبر 23, 2016, 07:31:42 pm »
وسواسهای فکری من تو هر دوره ای متفاوت بوده،یه زمونی این فکر به ذهنم میرسید ک یه اتفاقی میفته و من نمیتونم درس بخونم دانشگاهو تموم کنم،یه زمونی این بود که تا وقتی اتفاقای روزو سیر تا پیاز برا مامانم تعریف نمیکردم خیالم راحت نمیشد احساس میکردم اتفاقی میفته!!ولی خب همه چی رو هم که نمیشه تعریف کرد!ولی انگار اجبار بالا سرم بود!!خیلی مسخرس میدونم ولی دست خودم نبود!ولی تقریبا دو سالی میشد که خوب شده بودم و فکر وسواسی تو ذهنم خیلی کم دوام میاورد،،،تا همین دو هفته پیش!!!که این سری فکرم طوریه که نمیتونم تشخیص بدم نگرانیم و پیگیریم بجاس یا نه!ولی خب دیگه این وسواسا اونقد تکرار میشن وقتی این حالت پیش میاد آدم دیگه خسته میشه نسبت به همه چی بی تفاوت میشه،گوشه گیر میشه...بعضی موقع ها با خودم میگم خوشبحال اونایی که سالمن خوشبحالشون که میتونن از زندگیشون لذت ببرن...تو این دنیا عدالت وجود نداره...تقصیر ما چیه که اینجوری آفریده شدیم...آقا مهدی امیدوارم حالمون زود خوب شه امیدوارم بازم پرانرژی باشیمو وارد جمع شیم

تارا

  • کاربربسیار فعال
  • ****
  • ارسال: 319
  • امتیاز 83
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #3 : دسامبر 23, 2016, 07:39:24 pm »
راستی در مورد اون عملی که گفتین...عمل جراحی مغز برا وسواسی ها تو کل جهان فقط تو سه مرکز انجام میشن...که سه چهار نوع هستن...اینی که شما گفتی یک نوعشه...و عمل های بسیار ظریف و حساس روی قسمتهای حساس مغز هستند...که بلاخره جراحی عوارض خودشو داره و اینکه این مراکز تا پنج سال افراد رو تحت درمان با روشهای مختلف مثل دارو درمانی و مشاوره ای  قرار ندادن عمل نمیکنن!یعنی اول 5 سال باید با روشهای دارویی و مشاوره ای درمان شی(حدود 5 سال)بعد اگه جواب ندادن بعنوان آخرین امید عمل میکنن...که در صورت عمل هم 40 الی 45 درصد افراده عمل شده درمان میشن ولی خب در مورد بقیه هم احتمالا تاثیرات مثبت میذاره که بعد از عمل نیز درمان مشاوره ای و دارو درمانی ادامه دار خواهد بود

sportspalace92

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 27
  • امتیاز 6
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #4 : دسامبر 24, 2016, 12:23:33 am »
بچه ها الكى خودمون رو اذيت ميكنيم  دارو هامون رو قطع نكنيم كتاب هاى شناخت درمانى مشاوره كار كار كار   بلاخره سختى داره ولى شدنيه با اين مشكل زندگى كرد تا  پيرى و مرگ


Sent from my iPhone using Tapatalk

sportspalace92

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 27
  • امتیاز 6
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #5 : دسامبر 24, 2016, 12:27:43 am »
بچه ها ادم هاى معروف  و موفق هم خيلى بودن و هستن كه وسواس فكرى دارن و داشتن اين يعنى ميشه با بودن فكرا ى وسواسى و بيمارى ocd زندگى كرد


Sent from my iPhone using Tapatalk

Javad

  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 199
  • امتیاز 53
  • جنسيت : پسر
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #6 : دسامبر 24, 2016, 12:33:48 am »
باسلام و عرض ادب
سركار حخانم تارا! امروز بعد از چندي به گروهمون سري زدم كه پستهاي شمارو ديدم كه مفهوم دوباره عود كردن واسوس فكريتون رو ميداد بسيار ناراحت شدم و بياد بارها تجربه اين حس شدم، اولين باري كه پس از مدتي آرامش(حدود شش هفت ماه) دوباره دچار وسواس فكريم عود كرد بمراتب برام سختر از دوران بيماري اوليه ام بود چون مزه آرامش پس چند سال عذاب آور زير دندونم حسابي مزه كرده بود و با اين فكر اون دوران گذشته از حفظ سلامت فكريم غافل شدم و دوباره دچار شدم و اينبار تحملش برام خيلي سخت بود و علاوه وسوسهاي فكري، حالت آدماي شكست خورده رو داشتم و تواني براي مقابله دوباره و پذيرفتن اينكه اون روزهاي سخت ميخواد دوباره تكرار بشه نداشتم و حدود بيست روزي به اين منوال گذشت و كم كم قبول كردم كه بهر حال اتفاقي هست كه افتاده و سعي كردم بياد بيارم چي شد كه مدتي آرامش داشتم و چي باعث شد كه خوب بشم هر چي بيشتر فكر كردم كمتر يافتم و نهايتاً به اين نتيجه رسيدم چونكه پس از چند سال از بيماري خسته شده بودم و قبول كرده بودم اين اوضاع موندنيه و كاري ديگه از دستم برنمياد ديگه تلاشي نكردم كه خوب بشم و هرچي كمتر تلاش ميكردم از شدت بيماري كاسته ميشد بعد هفت هشت ماه آرامش لازم رو داشتم لذا هر وقت كه ذهنم وسوسه ميكرد اگه اينكار رو بكني اضطرابت كم ميشه اگه بهم فكر نكني تمام فكرت اشغال ميكنم و منم سعي ميكردم كه هرچي ذهنم بهم ميگه انجام ندم و يا وقتي وسوسه ميكنه و اضطرابمو افزايش ميده فقط سعي كنم به هيچي فكر نكنم و زندگي.  روزمره ام بكنم ولي اينو بگم خيلي خيلي سخت بود چون فكرم وسوسه ديگه اينباري شديد دچار شدي و ديگه رهايي وجود نداره و بسمت نااميدي مطلق ميكشيد ولي با اينحال مقاومت كردم به هر موضوعي كه فكرم وسوسه ميكرد كمتر بهش فكر ميكردم و خودم و مشغول كاري ميكردم ولي بعضي وقتها به اضطراب شديدي دچار ميشدم نكنه اينبار براي هميشه به همين حالت باشم و بعدش نا اميدي و خسته شدن از ادامه زندگي و بخودم نهيب ميزدم اين فكرها منفي نتيجه وسواسه و ميخواد منو از پا در بيار دوباره سعي ميكردم خودمو از جمع دور نگه ندارم با اينكه درونم غوغايي بود خيلي عادي كارمو بكنم نتجتاً بعد از حدود چهل پنجاه روزي كه گذشت از اينكه مغلوب وسواس نشدم و وقتي ميخواد من. نااميد كنه از جمع دور كنه گوشه گير رو افسرده ام كنه مقاومت كرده بودم احساس پيروزي داشتم و اين اولين حس خوبي بود كه دوباره حسش ميكردم و حدوداً بعد از سه ماه دوباره آرامش داشتم و اينبار باينكه با شدت بالايي شروع شده بود و با ناميدي وصف ناپذير ولي حدود سه چهار ماهي مهار شده بود ويه تفاوت نسبت به قبل داشت كه ناخوداگاه به آرامش نرسيده بودم و راه و روشي رو تجربه كرده بودم ولي اين آخرين بار نبود و هر هفت هشت ماه عود ميكرد و همش با شروع شدن بشدت وسوسه ميكرد كه روش دفعه قبل جواب نميده ولي بعد از مقاومت درباره وسوسه و گذروندن يكي دو هفته سخت فروكش ميكرد و اين سيكل ادامه داشت ولي ماه هاي آرامش افزايش و روزهاي اضطراب كاهش پيدا ميكرد و دراين ميان هم كم كم ياد گرفتم افكارمو بدست بگيرم و مراقبت كنم كه دوباره به وسواس آلوده نشه چطوري؟ بدين صورت كه به هر موضوعي ارزشي رو ميدادم و همون قدر بهش اهميت ميدادم و اگه موضوعي بيش از ارزشش فكرمو درگير ميكرد اصلاً رهاش ميكردم و سعي ميكردمبه اندازه كفايت به اون موضوع فكر كنم و نتيجه بيش بيست و پنج شش سال همراهي با اين بيماري به نتايج زير رسيدم:
١- همينطور كه اعضاي ديگه بعضاً دچار آسيب ميشن مغز هم بيماريهاي خوشو داره كمتر فكر ميكنم چرا من ديگرم و ديگران آرامش دارن بخودم ميگم همينطوري كه بعضي ها بيماري جسمي ناعلاج دارن و تو نداري بهر حال درگذر زندگي هر كسي قسمتي داره و خداهم به همون نسبت از بنده هاش انتظار داره
٢- بيماري وسواس مثل يك عمل جراحي سخته كه بعد از عمل ممكنه سالها با عوارض جراحي و درد محل جراحي همراه باشه و يا بعضاً عود كنه پس از عمل هم بايد مدارا كرد و مراقبت
٣- تنها راه فروكش كردن اضطراب عمل نكردن به وسوسه هاست در واقع يعني دعواي درد كاري نكردن و نه نارحتي اينكه چكار كنم ؟
٤- بايد قبول كنيم بهر حال مغز و ذهن ما دچار يه بيماري شده كه امكان برگشت داره و وقتي بهر دليل عود كرد دستپاچه و ناميد نشيم و با صبر و حوصله چند روز سخت رو تحمل كنيم  تا فروكش كنه و اين اميد رو در خودمون نگهداريم همينطور كه اومده تموم ميشه و هر چه كمتراهميت بديد روزهاي بد كمترن
٥- با قبول اينكه اين بيماري پتانسيل اينو داره كه تمام عمرما رو همراهي كنه مثل اونيكه يه عضو بدنشو به سبب بيماري از دست داده خود قبول اين مسئله از عود شديد بيماري جلو گيري ميكنه

لذا تارا خانم همونطور كه قبلاً بيمار بوديد و بعد يه دوره آرامشو تجربه كرديد پس مطمئن باشيد بزودي شدت بيماري كاسته ميشه فقط خيلي بهش فكر و اهميت نديد چون شما بعد از يه سختي آرامش رو هم تجربه كرديد پس ايمان داشته باشيد دوباره هم امكانش هست و اينبار مثل دفعه اول چندساله نيست فقط مهمه كمتر به زبون بياريد با اينكه در درون آتشي بهمراه داريد و سعي كنيد بيرون معمولي داشته باشيد هر چه كمتر بهش فكر كنيد و خودتونو از زندگي عاديتون دور نكنيد دوره بيماري خيلي كوتاه ميشه هيچ دعوايي مثل صبر و ايمان به پيدار نبودن وسواس،نيست البته مراجعه روانپزشك و شروع درمانهم خيلي موثر بهر حال اين سر نوشت ماست ولي فكر نكنم هيچ كدوم ما در زندگي از ديگران عقب باشيم و به عقيده من نتها نيستيم بعضاً موفقتر هم هستيم گرچه روزهاي سختي رو هم داريم ، ميبخشيد مثل هميشه طولاني شد و احياناً با خيلي غلط املايي و جملات بعضاً نا تمام ولي اميد اين دارى كه دوستان به بنده ببخشند كه از نوشتن بهره زيادي نبردم و اينها دلنوشته هاي منه و چون از دل برخاسته انشالله بدل بنشينه
به خدا نگوييد مشكلات بزرگي دارم - به مشكلات بگوييد خداي بزرگي دارم

sportspalace92

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 27
  • امتیاز 6
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #7 : دسامبر 24, 2016, 12:58:50 am »
سختى نه كه كشيديم قوى شديم  خوبى وسواس همينه 


Sent from my iPhone using Tapatalk

تارا

  • کاربربسیار فعال
  • ****
  • ارسال: 319
  • امتیاز 83
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #8 : دسامبر 24, 2016, 08:23:09 am »
سلام دوستان.نمیدونم چجوری از دوستایی که امید و دلداری میدن تشکر کنم،وجودتون حرفاتون دلگرمیه،از مدیر وبلاگ آقای سید حمید هم ممنونم که با وجوده همچین فضایی باعث آرامش ماها شده.همچنین از شما اقا جواد ممنونم دقیقا همونجوریه که گفتین هرچقد کمتر به فکر وسواسی بها بدی کمتر توجه کنه زودتر مقاومتشو از دست میده.ولی بعضی وقتا ادم نمیتونه تشخیص بده این فکری ک وسواسی شده و نگران میکنه چقد منطقیه چقد احتمال وقوعش بالاس اصلا باید پیگیرش بشی یا نه...تو همچین مواقعی توجه نکردن به فکر و بها ندادن خیلی سخت میشه،دقیقا همونطور ک گفتین آدم زندگی میکنه با بقیه حرف میزنی میگی میخندی ولی انگار درونت آتیشه،درونت آروم نیس،اصلا خوب نیس این حالت،هیچکس دوس نداره الکی رو مردم بخنده ولی درونش آشوب باشه،به هر حال...به امید بهترین روزها☺ برا همتون ارزوی آرامشی عمیقتر و پایدارتر دارم ☺

Mehdii

  • کاربر عادی
  • **
  • ارسال: 65
  • امتیاز 10
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #9 : دسامبر 24, 2016, 02:17:21 pm »
ممنون از همه دوستان كه نظر دادن بابك عزيز تارا خانم آقا جواد دوستمون اسپورت خيلي خوبه كه همه نظرات و افكار و دغدغه هاشونو بگن سايت خيلي سوت و كور البته ميشه دركم كرد كه چرا اينجوره اكثرا گرفتارن و درگير زندگي بابك جان من ٢٤ سالم داره تموم ميشه ميشم ٢٥ كه واقعا نميدونم چطوررگذشت از ١٢ سالك وسواس دارم درمانم هيچ وقت نشد كه مامل برم نهايت چند بارم تنها يك جلسه دكتر رفتم و چند ماه قرص مصرف كردم كهقرصم به مرور ديگه تاثيري نداشت ٢ سالي ميشه تو اين فروم هستم فكر كنم از ٦ تا مهدي كه تو اين فروم باشه ٤ تاش منم فراموش ميكردم بعد از چند وقت رمزمو سخت گذشته واقعا اين سالها ولي خوشبختانه تونستي ام هر جور شده راه بيايم با اين مشكل ولي خب چه راه اومدني ٣  سال گذشته به خاطر شرايطي كه داشتم اضطراب و استرس زيادي رو تحمل كردم كه همين وسواسم و خيلي بيشتر كرد كوچبكترين چيزي رو ذهنم بهش گير ميداد هر فكر چند روز يا چند ماه طول ميكشيد تا ديت از سرمون بر داره اونم خيلي وقتا با جايگزين شدن يه فكر ويوسي ديگه  يه جورايي ذهنم شرطي شده فكر كنم ١٣ سال زمان كمي نيست حس ميكنم خيلي بيراهه رفتم تو اين سالها شايد از ديد اطرافيان ابنجور نباشه ولي خب از ديد خودم خيلي بيراهه رفتم يه پام رو گاز بوده يه پام رو ترمز يه وقتايي ادم گمه وقتي گمي ميتوني ادرس بگيري ولي وقتي گم و حيروني ادرسم به كارت نمياد جواد جان شما هم درست ميگي همه اين افكار و حس ها گذراشت خيلي وقتا خودمونم ميدونيم ولي خب وقتي مياد سراغت هر بار جوريه كه فكر ميكني اكي نميشي خيلي وقتا هم ميدوني ولي خب يه جورايي دوران سختيه مثل اينكه دست و پات شكسته بايد چند ماه تو كچ باشه ميدوني يه روز جوش ميخوره ولي خب با دست و پا شكسته و مشكلاتش زندگي سخته تازه وقتي ام تجربه چند بار شكستگي رو داشته باشي ميدوني خوب شدنتم موقتيه ولي خب من امروز از ديروز كه اين پيامو دادم و حرف هاي شما عزيزان و خوندم خيلي بهترم ممنون از تك تكتون

Mehdii

  • کاربر عادی
  • **
  • ارسال: 65
  • امتیاز 10
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #10 : دسامبر 24, 2016, 02:42:09 pm »
وسواس فكري در هر شخصي با شخص ديگه فرق ميكنه براي يكي كنار اومدن باهاش و كنترلش اسونتره براي يكي سخت تر كه به نظرم وسواس و افسردگي  رابطه مستقيمي با ژن محيط و شرايط و از همه مهمتر خود  شخص داره شدت وسواس تو ادمهايي كه مشغله كاري زيادي دارن كمتره چون وقت ازاد زيادي نميمونه كه بخواد به فكر كردن بره يا همينطور در اشخاصي كه روابط اجتماعي بالايي دارن وسواس خيلي ادم و گوشه گير ميكنه همينطور عزت و نفس و اعتماد به نفسم به شدت پايين مياره گاهي به نظرم يه جورايي حق انتخاب بين زندگي نرمال و وسواس ولي چرا ذهن ما وسواس و انتخاب ميكنه يه دليلش خاصيت اعتيادي افكاره يه دليلشم نداشتن انگيزه و آگاهي و اينكه وسواس يه روزه سراغ ما نيومده آهسته آهسته شدت پيدا كرده به خاطر همين حواسمون خيلي وقتا نيست كه چه بلايي داره سرمون مياد

Arezoo

  • کاربر عادی
  • **
  • ارسال: 72
  • امتیاز 15
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #11 : ژانویه 02, 2017, 01:46:19 am »
سلام دوستان شبتون بخیر منم از هم دردای خودتونم قبلا در مورد وصعیتم باهاتون صحبت کردم من الان تو شرایتی  هستم که به کسی نیاز دارم که کنارم باشه و انگار میخوام کسی رو داشته باشم که حالمو درک کنه و اون نوازشی رو که میخوام بهم بده ولی متاسفانه هرکسی که کنارمه با رفتاراش یه جوری بهم فشار میاره دیگه ازینکه تو تمامی دعواها تقصیر منه خسته شدم یعنی اطرافیان ما ها هیچ گونه تقصیری ندارن..؟دیگه مغزم کار نمیکنه نمیدونم چی خوبه چی بده اصلا باید چیکار کنم که حالم خوب بشه چون تمامی راهها رو رفتم یه مدت خوبی بعد دوباره از نو....  یعنی میشه تو این زندگی مزه واقعی خوشحالی و ارامش رو چشید.؟

Arezoo

  • کاربر عادی
  • **
  • ارسال: 72
  • امتیاز 15
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #12 : ژانویه 02, 2017, 01:52:37 am »
ازینکه همش احساس گناه دارم خسته م از هول و ولای همیشگی خسته م ااز ترسهای مداوم خسته م از دعواهای مکرر که با همسرم دارم خستهم از درک نشدن و حق به جانب گرفتنش خستهم  یکی به من بگه ایا واقعا ما که وضعیتمون به این شکله واقعا اشوب گر هستیم؟ اونم به خاطر روحیه مون و یا اینکه اطرافیان هم میتونن دلیل ناسازگاری باشن چون من دیگه نمیتونم هیچ چیزی رو تشخیص بدم.  نمیتونم بفهمم دلیل این همه تلخی و عدم لذت چیه  چرا با تمام تلاشهام برای خوب شدنم بازم حالم خوب نمیشه؟

Arezoo

  • کاربر عادی
  • **
  • ارسال: 72
  • امتیاز 15
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #13 : ژانویه 02, 2017, 01:59:04 am »
و بدتر ازین همه اینکه وقتی دیگران بدونن یه مدت درگیر همچین چیزی بودی تو دعواها و مشاجره ها همیشه انگشت اشاره سمتته....  انگار ماها به عمد دنبال دعوا هستیم دیگه دارم اعتماد به نفسمو از دست میدم نمیدونم تو موقعیت های مختلف چَور حرف بزنم چطور از خودم دفاع کنم و یا اگر حق با من باشه میترسم دوباره دعوا بشه انگار هیچ کس حرف ادم رو نمیفهمه.... 

Arezoo

  • کاربر عادی
  • **
  • ارسال: 72
  • امتیاز 15
پاسخ : هر چه ميخواهد دل تنگت بگووووو
« پاسخ #14 : ژانویه 02, 2017, 02:09:23 am »
برای حملات پنیکم الپرازولام میخورم البته در طی ما شاید یکی و نصفی بخورم  چون حملاتم خیلی کمتره ولی گاهی هم که میان ازپا در میام طوریکه به گریه میافتم  ترس هام تردیدهام در همه موارد زندگیم.  نگرانی از اینده از مرگ از دست دادن عزیزان و سلامتی خودم ترس از اینده نامشخص نداشتن ارامش و حس  عدم امنیت و حس شکست در زندگی و درک نشدن از سمت دیگران......  سردر گمی تردید عدم اعتماد به نفس ترس از دست دادن زمان ترس اسیب دیدن و یا اسیب زدن به عزیزانم که بدترین حسم هست.....  و نگرانی ازینکه تا اخر عمر همینطور بمونم و به طرز وجیحی بمیرم و مورد خشم الهی قرار بگیرم 
اینا حال زندگیمه........  یوگا رفتم ورزش کردم مشاوره های مختلف دکترهای روانشناس عجز و التماس از خدا و قران انگار هیچ کدوم به طور کامل درمان نمیکنه دیگه دارم از درمانمم نا امید میشم