نویسنده موضوع: لطفا کمکم کنید..خیلی سردرگمم..کسی مثل من بوده جواب بده..  (دفعات بازدید: 806 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

issac.k

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 21
  • امتیاز 0
سلام.. نمیدونم از کجا شروع کنم..پسرم..22 سالمه
لطفا بعد خوندن این پیام جواب منو بدین تورو خدا..
من حدود ۶ ماه پیش با شخصی دوست شدم...دختر آزادی بود..
همه چیز خوب بود تا بعد اینکه بهم گفت قبل از من رابطه جنسی داشته..بعد اون رابطه مون شد دعوا و بحث...
منم همش فکر و خیال اینکه نکنه دروغ بگه..نکنه با کسه دیگه بوده باشه همیشه باهام بود...اون تایم تو سوپر مارکت کار میکردم...
تایم کارم زیاد بود..فشار روم زیاد بود...فکر و خیال این خانم هم همش باهام بود..بعضی روز ها واقعا خسته میشدم... من سیگار رو ۲ سال ترک کرده بودم..الکی سیگار میکشیدم..غم باد گرفته بودم....خیلی برام بزرگ شده بود داستان..هم خودم و اذیت میکردم هم اونو..روش حساس شده بودم..
حس میکردم مغزم خسته است..توان سابق رو نداشتم..
بعد از مدتی با اون شخص رابطه جنسی برقرار کردم...اما تو طول رابطه همش فکرم درگیر همون افکار بود که باعث شد ازش زده شم.. بعد اون دعوا و بحثمون زیاد تر شد... جدا شدیم از هم..
بعد جدایی میومد با حرفاش منو آزار میداد و بهم حس عذاب وجدان میداد.. بعد چند هفته دیگه داشت حالم بهتر میشد که یه مقاله تو نت خوندم در باره ایدز... از اون شب به مدت ۲ هفته همش فکر و استرس اینکه نکنه ازش ایدز گرفته باشم باهام بود..
یهنی استرس و فکر و خیالم جوری بود که زندگیم از حالت روتینش خارج شده بود..نه حال داشتم ساز بزنم ..نه حوصله داشتم برم کلاس دانشگاه...انگار پذیرفته بودم ایدز دارم خودم رو خیلی باخته بودم... فشار عصبی داشتم...تپش قلب داشتم...خانواده و دوستام بهم میگفتن چته تو آخه؟؟. اون که ایدز نداره بهت منتقل کنه..اما من اصلا تو کتم نمیرفت..با اینکه میدونستم درمان داره و آدم نمیمیره..اما باز فکر و خیال میکزدم..تا اینکه آزمایش دادم و منفی شد...بعد اون یکم راحت بودم که بعد چند روز افکار **** اومد تو سرم...نه اینکه بخوام انجام بدم..آخه دلیلی نمیبینم که انجامش بدم...همش فکرم درگیره افرادیه که **** کردن..مثل بازیگرا..خواننده ها..نویسنده ها..
میگم خودم رو بکشم که چی بشه..چرا باید انجام بدم آخه؟؟
مثلا تصور میکنم خودم از جایی بندازم پایین از ترس چشامو میبندم..اصلا دلم نمیخواد انجامش بدم..
اما خیلی بی حوصله شدم..تنبل شدم..همش خوابم میاد...
میرم بیرون الکی ...نمیدونم دارم چیکار میکنم...سر در گم شدم...
۱ ماه همش استرس و فکر و خیال شدید با هام بوده..
مثلا چند روز پیش بابام رفت رشت... گوششیش همراه اش نبود..
یکم دیر کرد..من تو ذهنم میگفتم مرده حتما... حتما تصادف کرده که دیر کرده..حتی مراسم ختمشم تصور میکردم...
الان که نگاه میکنم میبینم اصلا عادی نبود افکارم..یعنی دیوانه شدم؟؟
یا مامانم برا دیسکش حالش بد شد بریدمش بیمارستان... بعد دکترا گفتن احتیاج به عمل داره..گفتن احتمال کم سکته مغزی هست..من دیگه تا ته داستان رو رفتم..خونه رو بدون مامان تصور میکردم..میگفتم بمیره چیکتر کنم! البته بگم قبلا ترس از دست دادن پدر و مادرم میومد تو ذهنم گاهی...
هر چقدر هم میخواستم افکارم رو خارج کنم از اون موضوع نمیشد..
میدونستم اشتباه افکارم اما باز نمیتونستم کنترلش کنم...
تو رو خدا کمک.کنید...این افکار **** من و بی حال و بی رمق میکنه..من هنوز دوس دارم به خیلی چیزا برسم..
اما الان سر در گمم..نمیدونم چی کار کنم با این وضعم...
هر چیزی تو ذهن من زیادی بزرگ میشه...و نمیتونم کنترلش کنم..
از روان پزشک هم میترسم..میترسم دارو شیمیایی بخورم بدتر بشم..یا عوارض بده.. لطفا جواب بدید
هیچ وقت فکرش رو نمیکردم اینقدر ضعیف باشم..
تو گوگل خوندم علائم افسردگی و اختلال استرس و اختلال تطابق شبیه حالت من بود..نمیدونم کدومه..
دیونه شدم آره؟؟
میرم بیرون میگم میخندم..اما ته ذهنم همش درگیره این چیزاست...میدونم مرگ دست خداست و باهاش کنار اومد..اما الان اینطوری هستم..
اگه بیماری برا خودم پیش بیاد یا یکی از عزیزام بمیره با این وضع دیوانه میشم😔

🌼Elham🌼

  • Elham
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 160
  • امتیاز 14
سلام.
این فکرا همه به خاطر اضطراب زید پیش میاد.
اکثر بچه های انجمن مدل های مختلفش رو تجربه کردن. و خیلیهاشون الان خوب شدن
فکرایی مثل ترس از نبود اطرافیان، بیماری ،***** و.... از علائم همین وسواس فکریه. آدم همش سعی می کنه ازشون فرار کنه و سعی میکنه بهشون فکر نکنه یا خلافش فکر کنه ولی پر رو تر از این حرفان و نه تنها نمی رن بلکه قوی تر میشن.
این مشکلی نیست که تنهایی بشه حلش کرد حتما پیش یه روانشناس بالینی خوب برید و اگه گفت که نیازه پیش روانپزشک برید.
مطمئن باشید خوب میشید.
منم همه این فکرا به علاوه هزار مدل فکر آزار دهنده دیگه داشتم ولی شکر خدا با پیگیری و درمان و تلاش خیلی خوب شدم

issac.k

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 21
  • امتیاز 0
سلام خانم الهام..
واقعا خسته شدم..
بدترین حالتم صبح ها هست.. امروز از ۷:۳۰ بیدار بودم اما تا ۱۰ خودم رو روی تخت نگه داشتم...
دوس دارم همش دراز بکشم توی نت درباره بیماری های روانی بخونم...انگار آرومم میکنه..
بشدت ترسو شدم و ترس از تنها بودن دارم..
همش میگم بابا مامانم بمیرن من چی کار کنم..
اینقدر ترسیدم که وقتی این افکار میاد به کلی نابود میشم..
میگم نکنه اسکیزوفرنی بگیرم...یا ۲ شخصیتی بشم..
میگم نکنه افسرده گی بگیرم دارو ها روم جواب نده... بهم شک الکتریکی بزنن...
وقتی میتزسم مثل بچه ها میرم بغل مامانم
خیلی از خودم بدم اومده...
۲ هفته تمام کارم شده نت گردی و دراز کشیدن
خیلی میخوابم...همش خسته ام..بی حوصله هستم...میترسم یه بار خل شم انجام بدم **** رو...
شما هم این حالت رو داشتید؟!
حتی میترسم برم درمان شم رو جواب گو نباشه.. بگن تو مورد خاصی..
جوابم کنن😭

تارا

  • کاربربسیار فعال
  • ****
  • ارسال: 312
  • امتیاز 82
سلام دوست عزیز...وقتی درگیر همچین حالت‌ها و افکاری میشی به این چرخه میگن وسواس فکری...یعنی یه فکری ذهنتو درگیر میکنه میخای تجزیه تحلیلش کنی تو ذهنت حلش کنی یا کاری انجام بدی ک حلش کنی،بعد اینکه حلش کردی مدت کوتاهی آروم میشی ولی بعدش به شکلی دیگه تبدیل میشه یعنی یه فکر دیگه میاد...به این چرخه میگن وسواس فکری که ریشش اضطرابه، حالا شما برا اینکه این چرخه رو قطعش کنی وقتی همچین فکرایی میاد نباید حلش کنی نباید کاری برای حلشون انجام بدی یا تو ذهنت تجزیه تحلیل کنی ک حلش کنی،،،درسته اینجوری بیشتر مضطرب میشی ولی اگه این روندو ادامه بدی بعد یه مدت حالت رو به بهبودی میره...در ضمن مطمئن باش که دیوونه نمیشی فقط اذیت میکنه آدم وگرنه هیچی نمیشه.همه ی اینارو ما هم تجربه کردیم...من خودم انواع مختلف فکرارو داشتم...تو درمان وسواس لازمه که یکم اراده به خرج بدی اگه فک میکنی تنهایی نمیتونی از مشاور کمک بگیر و آخر اینکه به هیچ وجه از دارو درمانی نترس اگه تحت نظر روانپزشک دارو استفاده کنی نه عوارضش اذیتت میکنه و نه عادت میکنه ولی خب دارو درمانی به تنهایی کفاف نمیکنه باید تمرینایی که گفتمو هم انجام بدی.به امید روزای خوب :)

issac.k

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 21
  • امتیاز 0
سلام دوست عزیز...وقتی درگیر همچین حالت‌ها و افکاری میشی به این چرخه میگن وسواس فکری...یعنی یه فکری ذهنتو درگیر میکنه میخای تجزیه تحلیلش کنی تو ذهنت حلش کنی یا کاری انجام بدی ک حلش کنی،بعد اینکه حلش کردی مدت کوتاهی آروم میشی ولی بعدش به شکلی دیگه تبدیل میشه یعنی یه فکر دیگه میاد...به این چرخه میگن وسواس فکری که ریشش اضطرابه، حالا شما برا اینکه این چرخه رو قطعش کنی وقتی همچین فکرایی میاد نباید حلش کنی نباید کاری برای حلشون انجام بدی یا تو ذهنت تجزیه تحلیل کنی ک حلش کنی،،،درسته اینجوری بیشتر مضطرب میشی ولی اگه این روندو ادامه بدی بعد یه مدت حالت رو به بهبودی میره...در ضمن مطمئن باش که دیوونه نمیشی فقط اذیت میکنه آدم وگرنه هیچی نمیشه.همه ی اینارو ما هم تجربه کردیم...من خودم انواع مختلف فکرارو داشتم...تو درمان وسواس لازمه که یکم اراده به خرج بدی اگه فک میکنی تنهایی نمیتونی از مشاور کمک بگیر و آخر اینکه به هیچ وجه از دارو درمانی نترس اگه تحت نظر روانپزشک دارو استفاده کنی نه عوارضش اذیتت میکنه و نه عادت میکنه ولی خب دارو درمانی به تنهایی کفاف نمیکنه باید تمرینایی که گفتمو هم انجام بدی.به امید روزای خوب :)
سلام خانم تارا
میشه یکم از حالت های اون موقعه خودتون بگید؟؟ نمیخوام یاد آوری بشه براتون اما میخوام بدونم شما ها چه حالتی داشتید؟؟؟
من امروز از ساعت ۲:۲۰ بغل مامانم خوابیدم تا الان ساعت ۳:۴۰ داشتم به دیوونه خونه و اینکه من و اونجا بستری میکنن میاد
خیلی بهم فشار میاره..پاهام سست شده..میتونم حرکت کنما اما انگار با یه چیزی زدن به پاهام.. سرما میخوره آدم بی حال و بی رمق هست
اونجوری هستم...صبح ها غمم میگیره بیدار بشم از خواب😭 چند روز همه چیزم تکراری شده
مخم سوت میکشه بعضی اوقات از بس تو نت دنبال جواب و پرسش واسه فهمیدن حالمم..
وقتی افکار میاد تو ذهنم نمیتونم تمرکز کنم و خیلی نا امید میشم.. بدشت وابسته شدم به همه..
از تنها بودن خیلی میترسم جدیدا...هی میگم مریضی سخت بگیرم دارو روانی مصرف کنن
بایا مامام نباشن منو کجا نگه میدارن؟؟
بهزیستی..دیوونه خونه..کلینیک خصوصصی..مراکز خیریه... بعضی اوقات هجوم افکار جوری میشم حس میکنم دارم دیوونه میشم واقعا
خونه هم دیگه از دیروز ترس هامو به مامانم گفتم هی بهم سرکوفت میزنه...
هیشکی نمیفهمه منو...خسته میشم واقعا .. نمیدونم چی بلایی سرم بیارم..
هی میگن بهشون فکر نکن...واقعا بلد نیستم.چطوری ؟ :(((
از ساعت ۶ غروب به بعد یکم آروم میشم...اما سر صبح.. صبح لعنتی..

🌼Elham🌼

  • Elham
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 160
  • امتیاز 14
سلام خانم الهام..
واقعا خسته شدم..
بدترین حالتم صبح ها هست.. امروز از ۷:۳۰ بیدار بودم اما تا ۱۰ خودم رو روی تخت نگه داشتم...
دوس دارم همش دراز بکشم توی نت درباره بیماری های روانی بخونم...انگار آرومم میکنه..
بشدت ترسو شدم و ترس از تنها بودن دارم..
همش میگم بابا مامانم بمیرن من چی کار کنم..
اینقدر ترسیدم که وقتی این افکار میاد به کلی نابود میشم..
میگم نکنه اسکیزوفرنی بگیرم...یا ۲ شخصیتی بشم..
میگم نکنه افسرده گی بگیرم دارو ها روم جواب نده... بهم شک الکتریکی بزنن...
وقتی میتزسم مثل بچه ها میرم بغل مامانم
خیلی از خودم بدم اومده...
۲ هفته تمام کارم شده نت گردی و دراز کشیدن
خیلی میخوابم...همش خسته ام..بی حوصله هستم...میترسم یه بار خل شم انجام بدم **** رو...
شما هم این حالت رو داشتید؟!
حتی میترسم برم درمان شم رو جواب گو نباشه.. بگن تو مورد خاصی..
جوابم کنن😭
سلام مجدد
من تمام این ترس های شما رو داشتم. با یه سری فکر های بیشتر. دیگه دونه دونه نام نمی برم.
اینکه صبح ها دوست نداشتم بیدار شم ولی با اضطراب بیدار می شدم و دو باره افکار شروع می شد سیستم هر روزم بود یا اینکه نصفه شبا با خوابای بد بیدار می شدم و و و
منم نا امید ناامید بودم.
سرچ های اینترنتی هم خیلی داشتم و باعث شده بود الکی هر روز یه مشکلی رو به خودم نسبت بدم ::)
تو راه درمانم فقط این انجمن و دکترایی که رفتم بهم کمک کرد. شما هم اینترنت گردی رو بذارید کنار به نظرم.
به جاش به هر زوری شده خودتون رو مجبور کنید بزنید بیرون از خونه یه سرگرمی ایجاد کنید برای خودتون، برید ورزش کنید(حتما)، اولش خیلی سخته ولی پافشاری کنید. مشکلی که ماها داریم به مرور خوب میشه، صبر و تلاش رو در کنار هم داشته باشید. اصلا بی کار نمونید امام علی هم میگه اگه نفست رو مشغول نکنی اون تو رو مشغول می کنه.
من آدمی بودم که تمام کارهای زندگیم رو گذاشته بودم کنار ولی شکر خدا الان برای انجام کارهام وقت هم کم میارم. نقطه شروع خوب شدنمم این بود که با تمام فکرایی که داشتم با چند تا کار مختلف خودم رو مشغول کردم. اولش فوق العاده سخت بود ولی نتیجه داد.

کارهایی که من کردم: شروع ادامه انجام پایان نامه م، کلاس حفظ قرآن، یوگا، کلاس انیمیشن،

شک نکنید که می تونید. از خدا کمک بخواید.فقط صبر یادتون نره. هر وقت ناامید شدید به این فکر کنید که دارید تلاشتون رو می کنید و حتما این تلاش ها ثمر میده. مثل خیلی از بچه های انجمن. در برابر این مشکل وا ندید محکم وایستید روشو کم کنید.

اگه تهران هستید دکتر یعقوب اسماعیلی توی سعادت آباد ظاهرا کارشون تو این موارد خیلی خوبه. من خودم نتونستم برم پیششون. روانشناس بالینی هستن.

issac.k

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 21
  • امتیاز 0
درود  مجدد خان الهام
بخدا انگیزه ام همینجاست
پیش شماها که مثل من بودید..
اینجا یکم دلم خوش میشه..اما موقته..نیم ساعت آرومم..اما باز شروع میشه..
واقعا نمیدونم چطوری تونستید رو پایان نامه تون کار کنید تو اون وضع..نمیدونم با مصرف دارو تونستید یکم از اون وضع در بیایید؟؟ یا بدون دارو؟؟
شما هم افسرده گی گرفته بودید؟؟ یعنی این حالت های روحی و بی حالی برا وسواسه یا افسرده گی؟؟
من رو ترسوندن از مصرف دارو.. اینجا هم چند نفر نوشتن که داروها روشون اثر نداشتن..
دیگه خودتون وضع الان منو میدونید...دیگه از همه چیز میترسم...
من اینقدر ترسو نبودم قبلا..اصلا فک نمیکردم اینقدر ضعیف باشم... با اینکه هیچ چیم نیست نمیدونم چرا وا دادم همه چی رو...
کلاس هم میرم تمرکز ندارم..چه برسه درس بخونم..
انگار همه آرزو ها و انگیزه هام یادم رفته..انگار من اون آدم یه ماه پیش نیستم...
چیزای که میخواستم یادم نیست...فقط آیندم رو دارم تو تاریکی و سردرگمی و تیمارستان میبینم...
من قبلا هم اینطوری بودم..اما نه به این شدت..دعوا یا بحثی میشد ۲ روز درگیرش بودم..
جوری که نمیتونستم بخوابم..یا چیزی پیش میومد برام درگیرش بودم ۲ روز...
اما همون ۲ روز بود..
الان شده ۱ ماه و یه هفته...
بعد اینکه جواب آزمایشم اومد یکم بهتر شدم... اما موقتی بود...
بعد از اون شب که مامانم حالش بد شد...بردیمش بیمارستان..بابا هم ۲ روز بعدش دیر کرد ..
دیگه به کل دیوانه شدم انگار..با اینکه میدونم ترس هام بیخوده اما هست دیگه..
هر کاری میکنم دل و انگیزه کاری ندارم....چه فلاکتی هست خدایی...
همش میپرسم جواب کدوم گناهمه این حالت...

تارا

  • کاربربسیار فعال
  • ****
  • ارسال: 312
  • امتیاز 82
سلام دوست عزیز...باور کن منم مثل خودت بودم اونقد حالم بد بود که از همه چی میترسیدم کلی فکرو خیال داشتم...فک نکن فقط خودت درگیر این حال و احوال شدی...هممون به نوعی درگیرش بودیم فقط شکل و نوع فکرامون فرق میکنه، شما کاری ک باید کنی اینه که برو پیش روانپزشک دارو باعث میشه ترسات و اضطرابت کمتر شه و از یه مشاورم کمک بگیر که چجوری با این افکار برخورد کنی، اجازه بده این افکار بیان تو ذهنت باهاشون نجنگ که نیان یا چرا میان کاری که باید بکنی اینه که با اینکه اجازه میدی این افکار تو ذهنت باشن تجزیه تحلیلشون نکن و حلشون نکن یا کاری برا خنثی کردنشون انجام نده،منم مثل شما ترس از دست دادن کنترل داشتم بعد ترس از امتحان داشتم ترس از دست دادن سلامتی داشتم انواع افکار وسواسی داشتم اگه تو قسمت معرفی خود بری اونجا نوشتم و میبینی که اکثر بچه ها انواع مختلف افکار وسواسی رو داشتن و فقط تو نیستی...من با وجود ترس از امتحان که از دوره دبیرستان شروع شد ادامه دادم الانم دارم ارشد میخونم،شما شروع کن دوباره به کارات برس اگه دانشگاه میری ادامه بده سر کار میری ادامه بده اجازه نده وسواس افسرده و گوشه گیرت کنه...اگه به کارات ادامه ندی وسواس شدتش بیشتر میشه...با اینکه اوایل سختت میشه ولی ادامه بده و ب کارات برس

🌼Elham🌼

  • Elham
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 160
  • امتیاز 14
درود  مجدد خان الهام
بخدا انگیزه ام همینجاست
پیش شماها که مثل من بودید..
اینجا یکم دلم خوش میشه..اما موقته..نیم ساعت آرومم..اما باز شروع میشه..
واقعا نمیدونم چطوری تونستید رو پایان نامه تون کار کنید تو اون وضع..نمیدونم با مصرف دارو تونستید یکم از اون وضع در بیایید؟؟ یا بدون دارو؟؟
شما هم افسرده گی گرفته بودید؟؟ یعنی این حالت های روحی و بی حالی برا وسواسه یا افسرده گی؟؟
من رو ترسوندن از مصرف دارو.. اینجا هم چند نفر نوشتن که داروها روشون اثر نداشتن..
دیگه خودتون وضع الان منو میدونید...دیگه از همه چیز میترسم...
من اینقدر ترسو نبودم قبلا..اصلا فک نمیکردم اینقدر ضعیف باشم... با اینکه هیچ چیم نیست نمیدونم چرا وا دادم همه چی رو...
کلاس هم میرم تمرکز ندارم..چه برسه درس بخونم..
انگار همه آرزو ها و انگیزه هام یادم رفته..انگار من اون آدم یه ماه پیش نیستم...
چیزای که میخواستم یادم نیست...فقط آیندم رو دارم تو تاریکی و سردرگمی و تیمارستان میبینم...
من قبلا هم اینطوری بودم..اما نه به این شدت..دعوا یا بحثی میشد ۲ روز درگیرش بودم..
جوری که نمیتونستم بخوابم..یا چیزی پیش میومد برام درگیرش بودم ۲ روز...
اما همون ۲ روز بود..
الان شده ۱ ماه و یه هفته...
بعد اینکه جواب آزمایشم اومد یکم بهتر شدم... اما موقتی بود...
بعد از اون شب که مامانم حالش بد شد...بردیمش بیمارستان..بابا هم ۲ روز بعدش دیر کرد ..
دیگه به کل دیوانه شدم انگار..با اینکه میدونم ترس هام بیخوده اما هست دیگه..
هر کاری میکنم دل و انگیزه کاری ندارم....چه فلاکتی هست خدایی...
همش میپرسم جواب کدوم گناهمه این حالت...
سلام
من به خاطر این اوضاع خودم رو کامل شرح نمیدم که شما رو بیشتر درگیر نکنم.
بله افسردگی هم داشتم شدید.
در حدی که عید امسال از خدا می خواستم دیگه نباشم(خوبه خدا اجابت نکرد خخخخخخخ  :))
من از بهمن 95 تا خرداد امسال اوج بیماریم بود.5-6 بار روانشناس رفتم. 10 دیقه حالم خوب بود بعد دوباره روز از نو. روانشناس آخر که همین خرداد اینا رفتم بالینی بود. حرفام رو شنید بعد فرستادم پیش روانپزشک گفت دارو بخور 2 هفته آروم بشی بعد بیا.
یه هفته که فقط مثل شما از دارو می ترسیدم، از اینکه بی اثر باشه از اینکه از کار و زندگی بیندازتم
ولی رفتم روانپزشک بهم قرص سرترالین داد. قرص بعد یکی دوهفته اضطرابم رو کم کرد ولی هنوز فکرها بودن ولی به مرور به خودم مسلط تر می شدم. باید به این باور برسید که این فکرها مال شما نیست. در اثر بالا پایین شدن هورمون های مغزی تولید میشن که اونم بر اثر سبک زندگی غلط خودمون و اضطراب و فکر و خیال بیش از حده. به هیچ گناهی هم نیست(البته من خودم انقدر گناه دارم و پیش خدا شرمندم ولی خدا خیلی صبوره و تا آخر عمر فرصت جبران به بنده هاش میده).
آخرین بار که با روانشناس حرف زدم دقیق آخرای خرداد بود، که دیگه استادم دائم پیام میداد و من جوابی نداشتم. روانشناسه بهم گفت هر جوری شده شروع کن. یادمه به زور و بلا نشستم پای کار ولی از یک ساعت شاید 5 دیقه کار می کردم. تا اینکه یه نفر که افسردگی شدید داشت و با حفظ قرآن و ورزش خوب شده بود این 2 تا کار رو بهم پیشنهاد داد.
باز هم به زور و بلا و با تمام فکرای وسواسی که ایندفه راجع به خدا و ... بود نشستم سر کلاس قرآن ( جلسات اول همش فکرم درگیر بود) ازون طرف هم یوگا رو شروع کردم.
کار دیگه ای هم که کردم با دوستای قدیمیم و البته بچه مثبت و مومنم کلاس رفتم . تو جمع اونا بودن هم خیلی خوب بود.

کم کم به خودم مسلط شدم. الان خودم دستم اومده وقتی اضطرابم بالا میره فکرایی که داشتم زور می زنن بیان دوباره ولی سریع حواسم رو پرت می کنم. هندفری میذارم سخنرانی های امیدبخش گوش میدم و ازین کارا.

خیلی حرف زدم ببخشید

issac.k

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 21
  • امتیاز 0
سلام مجدد خدمت خانم ها الهام و تارا
انگار فقط شما فعال هستید یا اینکه بقیه دوستان قصد کمک ندارن...
از اینکه میبینم اشخاصی مثل من بودن یکم دلگرم میشم..
از طرفی هم میگم چرا بین این همه آدم ما باید به این حالت دچار بشیم واقعا عذاب آوره
وقتی میبینی یک آن نا امیدی و یاس همه وجودت رو میگیره...حتی به کمک خدا هم شک میکنی...
یکم بیشتر از خودم براتون بگم که من یک بار استرس شدید و تجربه کردم
الان یادم اومد..وقتی از دبستان رفتم راهنمایی..امتحانای ترم اول بود که من کارم شده بود گریه و استرس...
با کللی دعا و نماز اون موقع گذشت..بین پسرا من اونجوری بودم فقط فک کنم..
بعد اون دیگه اصلا و ابدا به اون حالت دچار نشدم..تا اینکه ۲-۳ بار سر بلوغ الکی گریه ام میگرفت تو خونه..بعد دیگه خوب شدم..
کلا چون خونواده ام زیاد جنگ و بحث داشتن...من آدم  رویا پردازی شدم...
رویا هامم معمولا عوض میشد..یه بار فوتبالیست..یه بار بازیگر ..یه بارم خواننده...
کلا تو رویاهام همش قهرمان زندگی دیگران بودم..یعنی همش داشتم به یک کسی کمک میکردم...
خیلی آدم مهربون و حساسی هستم..خیلی چیزا اذیتم میکنه..
قبلا آرامش کامل نداشتم..یعنی نمیدونستم چی آرومم میکنه..اما بی نهایت شاد بودم..
همش میگفتم زندگی این نیست...خدا مارو برا این نیافریده..آفریده خوبی کنیم..
خیلی دلم میخواست اون آدمی بشم که خدا میگفت باشین..
نمیدونم شاید این کمال گرایی من رو نا آروم میکرد... اما همش یه خلائی حس میکردم...
بشدت مامانم رو دوس دارم...خیلی از مرگش میترسم.. تا ۱۸-۱۹ ساگی هم پیش مامانم میخوابیدم..
بعد که جدا شدم...بعضی شب ها که سرما میخورد یا مریض میشد. مرفتم ببینم نفس میکشه یا نه...
آدمی هستم که همش دوس دارم یکی حمایتم کنه...ببین به این هم فکر میکردم که اگه افسرده بشم یا حالم بد شه..
برم امام رضا بگم هیچی نمیخوام بذارین اینجا بمونم...بذارین اینجا بموونم تا آخر عمر... نمیدونم تاثیر داره یا نه..
نمیدونم آرومم میکنه یا نه..اما میخوام اونجا آروم شم..
یا اینکه برم تیمارستان های بهزیستی یا خیریه بگم منو نگه دارین اینجا تا آخر عمر.. بهم دارو بدن نذارن خودم رو بکشم..
میدونم الان اینو میخونید میخندین بهم..اما واقعا نمیدونم چرا اینطوری شدم...هیچکسی تو دل و روان کسی نیست...
من ۱۷ سالگی حج رفتم..خیلی دلم صاف بود..با یه روزه یا دعا اشکم در میومد...
دلم همیشه با خدا بود..یهو عوض شدم...دلم سخت تر شد...اشکم دیرتر در میومد..
کم کم..از نماز و جاهای خوبم دور شدم..دوستای جدید اومدن که منو به چیزای دیگه کشوندن..
حتی یه تایم کمی اعتیاد به ماریجوانا پیدا کردم.. حتی وقتی اولین بار با یکی هم خواب ش...حس میکردم کارم اشتباه..
عذاب وجدان میگرفتم...سخت شدن دلم رو حس میکردم... الانم یه ماه نماز میخونم از روی ترس بود...
ترس از ایدز من رو نماز خون کرد دوباره.. اما همیشه دلم بوجود خدا روشن بود...
الانم دیگه سر نماز فقط ازش آرامش میخوام...به همه قسمش میدم .
میترسم از اون روز که تو تاریکی روح خودم فرو برم..از رحمتش نا امید شم...
چون اون روز برسه...هیچ دکتر و داروویی حالم رو خوب نمیکنه...از اون روز میترسم که از خودم و ضیف بودنم خسته بشم..
همیشه نا مردی آدما من رو نازاحت میکرد..بهش فکر میکردم...
نمیدووم این حالت الانم افسرده گی هست یا وسواس..
اما میدونم این مورد ها تو کسی نبوده...
خیلی میترسم یه روز قید همه چیز رو بزنم...افسرده شم
تاریک بشه دنیام..دلم میخواد نور و رحمتش رو بار دیگه بهم بده..
الان که این پیام رو مینویسم بشکر خدا یکم آرومم...اما نمیدوونم موقت یا نه...
دلم نمیخواد نیاز به بنده هاش پیدا کنم وقتی خودش هست..
الان که این هارو مینویسم...وقتی دچار حالت استرس و نا آرومی میشم..
همه حرفای خودم یادم میره...نمیدونم شمام اینطوری بودین یا نه!!!!!!!!!؟

🌼Elham🌼

  • Elham
  • کاربرفعال
  • ***
  • ارسال: 160
  • امتیاز 14
اینکه میگید بچه های اینجا کمک نمی کنن، اینطور نیست. اولا اعضای فعال کم تر از 10 نفر بودن. اون موقع هم که من تازه اومده بودم فقط دو سه نفر بودن که فعال بودن و جواب میدادن. شکر خدا بچه ها حالشون خوبه که زیاد سر نمی زنن اینجا. منم چون دائم کارم پای لپ تاپه زیاد چک می کنم پیام ها رو

شما که داستان زندگیت و فکرایی که میاد به ذهنت رو می گی انگار داری داستان زندگی من رو برام مرور می کنی(البته به جز بخش ماریجوانا و بعضی شیطنتا  :) )
مثل کمال گرایی، مثل مهربون بودن، حساس بود، حساسیت راجع به یه بیماری خاص، راجع به پدر و مادر، فکر دیوونه شدن، فکر***** که اصلا دوست نداشتم بهش فکر کنم ولی میومد همش، که بعدا فهمیدم این فکرا همه از وسواسه فکر واقعی خود آدم نیست.) اینکه من یه مدت داشتم از خدا هم ناامید می شدم، حتی کربلا هم رفتم خوب نشدم. اون موقع بود که از همه چیز ناامید بودم ولی سیم نمازم رو قطع نکردم.حتی منی که مقید نماز اول وقت بودم نمازام الکی شده بود. ولی شکر خدا الان دوباره خدا دستم رو گرفته.
اصلا به مشکلت از یه زاویه بهتر نگاه کن و زاویه دیدت رو عوض کن، شاید خدا اینجوری صدات زده، می خواد دوباره همون بنده خوبش باشی. خیلی در خونه خدا پافشاری کن و ناامید نشو. چون این مشکل با صبر و تلاش حل میشه و البته مدد خدا که یه سری چیزها رو سر راهت قرار میده. آیه 2-3 سوره طلاق رو زیاد بخون که خدا تو این آیات میگه کسی که تقوای الهی پیشه کنه از جایی که فکرش رو نمی کنه (من حیث لایحتسب) بهش کمک می کنم.
شما هم سعی کن یه کارایی مشابه کارایی که من گفتم انجام بدی، کارای مثبت، گروه های دوستی مومن و خوب و باانگیزه، ورزش. سبک زندیگت رو عوض کن. اگه می تونی مسجد برو دوستای خوب پیدا کن.
من یکی از دوستام افسردگی داشت هم نماز شب رو بهم پیشنهاد کرد. ولی فعلا توفیق نداشتم

شک نکنید که خوب میشید و بعدا به این فکرا می خندید. فقط صبر، صبر، صبر و تلاش و تلاش و تلاش (تغییر سبک زندگی و کارهای روزمره)