نویسنده موضوع: بچه ها یک کمکی به من بکنید  (دفعات بازدید: 3042 بار)

0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.

hesam

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 22
  • امتیاز 6
پاسخ : بچه ها یک کمکی به من بکنید
« پاسخ #15 : نوامبر 05, 2015, 11:39:31 pm »
نه ولی شده بقض بکنم و حرف نتونم بزنم ولی به شدت اوایل فراموش کار شده بودم هر حرفی که میزدم یادم میرفت تا وسطاش یا اسم استاد های دانشگاهمو که حتی سه نا کلاس باهاشون داشتم  یادم میرفت ولی الان بهترم عملا تمرکزم بهتر شده
میدونی هرکی یک مشکلی براش جدی میشه یکی سرگیجه یکی حالت تهوع یکی معده سوزی یکی صفت شدن صورت و ماهیچه ها یکی تپش قلب  یکی احساس میکنه غدا تو گلوش گیر کرده و....  یکی همش باهم :) ولی اگر زیاد جدیش نگیری هرچند شاید واقعا جسمی شده باشه آروم آروم میره من خوذم اوایل همش تو تختخواب بودم ولی دارم سعی میکنم به روال عادی زندگی برگردم از همه مهمتر سعی کن عامل ایجاد اضطرابت پیدا کنی و تا میتونی ازش دوری کنی و باهاش حتی شده مبارزه کنی حالا چه حضوری و حالا چه ذهنی  روانشناس خوب میتونه کمک کننده باشه تا علت اضطرابت پیدا کنی اگر واقعا پولش نداری مثل من باید ببینی قبل ار این مشکلات چه عامل های وجود داشته که تو رو مضطرب و افسرده کرده بعد شروع کنی با جنگیدن بهش !
هیج افسرذگی بی دلیل نیست پس سعی کن پیداش کنی حتی اگز باور نداری ولی افکارت بهش رسیدن که عامل اضطراب چی بوده باهاش بجنگ و شکستش بده تا زمانی که مشکل پیدا نشه دنبال مریضی گشتن و این دکتر اون دکتر رفتند فایده ای نداره
البته منم توپ توپ نیستم که دارم نسخه میپیچم ولی خیلی از قبل آروم ترم تازه بدون دکتر دارو روانپزشک و روان شناس
میگذره سخته ولی ممکنه

mehdi1976

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 13
  • امتیاز 3
  • جنسيت : پسر
پاسخ : بچه ها یک کمکی به من بکنید
« پاسخ #16 : نوامبر 06, 2015, 12:26:27 am »
برای من که همه مشکلات باهم اومدن و سه ساله ولم نمیکنن. منم تمام داروهای اعصاب و طب سوزنی و هومیوپاتی رو امتحان کردم فقط بدتر از همیشه . این روزها دارم به خودم کمک میکنم خوشحالم که با همدردهای خوبی تو این سایت آشنا شدم. این وحشت از تنهایی و اینکه شاید الان اتفاقی بیفته از همشون بدتره چون آدم رو دیوانه میکنه راشتی همچین مشکلی داشتی و اگر بوده چجوری باهاش کنار اومدی.

hesam

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 22
  • امتیاز 6
پاسخ : بچه ها یک کمکی به من بکنید
« پاسخ #17 : نوامبر 06, 2015, 05:24:31 am »
اوه اوه شدید داشتم وهنوزم بعضی وقتها میاد
اول از همه سرمو گرم میکنم‌به فیلمی چیزی الیته منوکلا مغزم دیگه گول نمیخوره از تمام‌فیلم میلمها حال بهم میخوره
پس اگر نشد اینترنت که این هم‌ اصلا سراغش نمیرم‌ الان اگر بازم نشه موسیقی اروم گوش میدم که این یک مدت بیخیال شدم میرم سراغ کارهای توخونه جارو میکنم گرد گیری بشقاب کاسه میشورم هرکاری که ازدست بیاد اگر دیگه دیدم دارم میترکم میرم بیرون پیاده روی بعد تو یک مغازه با چند تا ادم الکی حرف باز میکنم مثلا این میوه چند چرا انقدر گرونه اقا اینکی چند انصافا این میوه ات سالم رسیده است (الکی یا ! همه ی میوه ها دربه داغونه ) بلاخره سرم شلوغ میکنم سعی میکنم با ادم های بیرون حرف باز کنم
تو پارک برو ولی به ادم ها اعتماد نکن اونجا ادمهای عجیب غریب زیادن  یا مثلا ورزش سبک مثل دوچرخه سواری و ...یا حمام اب گرم و اواز خوانی البته یک مدت اواز نمیخونم

mehdi1976

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 13
  • امتیاز 3
  • جنسيت : پسر
پاسخ : بچه ها یک کمکی به من بکنید
« پاسخ #18 : نوامبر 06, 2015, 09:23:58 pm »
حسام عزیز خیلی اوقات اونقدر افکار **** و خسته شدن ازه همه چیز به سرم میاد که دیوانه میشم. توی سرم همش میاد که من پوچ و بی ارزشم. کلافه میشم. تو هم از این شرایط داشتی؟

hesam

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 22
  • امتیاز 6
پاسخ : بچه ها یک کمکی به من بکنید
« پاسخ #19 : نوامبر 07, 2015, 03:58:48 am »
اوایل خیلی زیاد بود همش میگفتم چه فایده داره زندگی و.... حتی یکبار بگذریم ....
چون از سرگیجه ترس بیخوابی و خیلی چیزها و... حالم بهم میخورد ولی بعد از یک مدت که رو خودم کار کردم دیدم روحیه ام بهتر شد و بجای این که به این *** فکر کنم به این فکر میکنم چرا حالم خوب نمیشه
من خودم الان فقط ترس از بیماری و سرگیجه و افسردگی متوسط دارم
ولی اضطراب و بیخوابی یا کم خوابی اصلا ندارم یعنی دیگه خیلی وحشت ندارم یا خیلی احساس اضطراب زیاد ندارم
 تو روز خیلی ناراحتم که اونم حلش میکنم  تنها چیزی که اضطراب برام میاره  همون وسواس سلامتی است هنوز شاید باورت نشه فکر میکنم بیماری  vcjd رو گرفتم وهنوز تو سایتها میگردم البته کم ولی خوب یک عادت شده که داره رفته رفته کمتر میشه نمیدونم چرا ول کن نیست ای کاش یک دلیل قاطع کننده بود و این مشکل برطرف میشد
بعضی وقتها تا سیکل افکار منفی میاد سریع جلوش وای میستم :)
بذار این جوری برات بگم مرگ چه بخواهی چه نخواهی میاد و تجربه میکنیم ولی زندگی کردن با **** تجربه اشو از خودمون میگیریم یعنی چی یعنی این که من یروزی *** بکنم تجربه زندگی کردن ار خودم میگیرم  به این فکر کن که زندگی کردن یکبار  اتفاق میافته و مرگم که چه بخوام چه نخوام اتفاق میافته ولی بهتر نیست بجای افکار **** به زندگی کردن فکر کنم من فقط همین یکبار شانس دارم نباید شانس مو با افکار منفیم خراب کنم و باطلش کنم  بلیط زندگی کردن تو بخاطر یک دوران منفی باطلش نکن به نظر من زندگی کردن خیلی ارزش داره من سختی میکشم تا دوباره خوشبختی شده حتی برای یک روز هم شده تجربه کنم
اگر زندگی افسردگی نداشته باشه و فقط خوشی خوشبختی داشته باشه که فایده ای نداره چون من اون خوشی دیگر برام جالب نیست و بعد یک مدت عادت میکنم به خوشیام و دنبال خوشی های جدید میگردم
شاید باور نکنی من الان آدم ها رو که میبینم انقدر راحت راه میرن و سرشون گیج نمیره انقدر افسوس میخورم در حالی که سه ماه پیش یرام یک چیز کاملا عادی بود و اصلا فکر نمیکردم که این خودش یک نعمته برای همین الان میبینم که مشکل جسمی حادی ندارم قدرشو واقعا میدونم
همین دستهای که میتونه تایپ کنه همین چشم هایی که میتونه ببینه همین گوشی که میتونه موسیقی بشنوه همین قلبی که میتپه و من رو بدون اینکه بفهمم به مغزم خون رسانی میکنه و.... حتی همین تکنولوژی که باعث شده من با شما صحبت کنم و در مورد مشکلاتمون صحبت کنیم و خیلی چیزهای بزرگ و کوچیک نعمت اند ما مشکلمون اینکه قدر چیزهایی که داریم نمیدونیم ولی قدر چیزهایی که از دست دادیم یا حتی فکر میکینیم شاید داریم از دست میدیم خیلی میخوریم
انصافا فکر کن نمیدید یا نمیشنویدی یا لامسه نداشتی اصلا فکر کن 5 احساس کلا نداشتی  چیکار میکردی اصلا میتونستی خودتم بک*شی نه میتونستی  یک مرده ی متحرک بودی فقط میتونستی فکر کنی! ولی باور کن همچین آدم هایی هستند پس اینها نعمتند ! میفهمی نعمت ! گور بابای گذشته و حتی آینده من تو حال دارم زندگی میکنم نه تو دوتای دیگه !
امیدوارم از این افکار بیایم بیرون تا نخواهیم هیچکی نمیتونه کمکمون کنه
بقول معروف آدمی که خواب میشه بیدار کرد ولی آدمی که خودشو زد بخواب نه ! ما خودمونو زدیم بخواب این یک واقعیته حالا چه باور داشته باشیم چه نه !

issac.k

  • تازه وارد
  • *
  • ارسال: 21
  • امتیاز 0
پاسخ : بچه ها یک کمکی به من بکنید
« پاسخ #20 : دسامبر 02, 2017, 12:52:35 pm »
سلام حسام جان...
کل داستان زندگیتو خوندم...
واقعا ایول داری داداش گل..خیلی خوشحالم که اینقدر قوی هستی...اینکه تونستی بدون دارو و اینا به جنگ همه مشکلاتت بری..
نمیدونم الان حالت چطوره....یا تو چه وضعیتی قرار داری اما میدونم آدم قوی هستی..خوشبحالت...
داستانت رو خوندم از یه طرف خیلی خوشحال شدم.  از یه طرف هم از خودم خیلی بدم اومد... که اینقدر ضیفم...
این وسواس و افکار منفی پدر آدم رو در میاره.  هیچ کسی هم دور و برت نیست که بفهمتت...
همه میگن جمع کن خودتو بابا..یا ایشالاه خوب میشی...
همین که میدونی فرق داری باهاشون نا امیدت میکنه...
من الان ۱ ماه و چند هفتست دچار وسواس فکری شدید شدم...
بی نهایت ترسو
بی نهایت وابسته به همه آدما شدم...
همش میگم بابا مامانم بمیرن من کجا بمونم...افسرده نشم برم تیمارستان بستری بشم...بهم شک الکتریکی بزنن..روم جواب نده...
بعد منو ول کنن برم..منم خودمو بکشم...هی میگم نکنه دیوونه بشم..بیماری روانی حاد بگیرم...
خیلی روزای سختی هست..
مخصوصا صبح ها که به زور خودتو تو تخت نگه میداری که یه روز دیگه شروع نشه برات
سرت سنگینه..اما.چشات و به زور میبندی که یه روز کسالت بار دیگه رو شروع نکنی...
حوصله سابق رو نداری..همه بهت میگن خودتو با یه چیزی مشغول کن..ورزش کن..
اما تو انگیزه نداری..شب قول میدی به خودت از فردا ورزش..اون کار.این کار ..فلان چیز..
اما صبح لعنتی.  شروع میشه انگار یه آدم جدید اومده بیرون از تنت..حوصله هیچ کاری رو نداره
دوس داره بیوفته یه جا فقط..تو نت دنبال یه مقاله ..یه سایت باشه که بفهمه خوب میشه..
انتظار بکشه تو سایت های روانسناسی به سوالاش جواب بدن...تا بفهمه چشه...
پدر و مادر پیرش هر روز جلو چشش باشن. هی بگه بمیرن من چی کار کنم!!؟
ترس از آینده حالش رو ازش بگیره...
خسته بشه...حالش از خودش بهم بخوره..کارای روزمره اش رو انجام بده که فقط روزاش بگذره..
هیچی آرومش نکنه...خیلی حالت بدی هست..
نمیدونم الان میبینی این متن و یا نه.
اما خوشحال میشم بگی الان حالت چطوره!!!