آخرین ارسالها

صفحه: [1] 2 3 ... 10
1
تشکر از شما
ممنون میشیم تجربه هاتون با همه دوستان درمیون بگذارید
2
سرم پراز فکرای منفیه که فکر میکنم این فکرای منفی واقعیتن کلا طرز تفکرم فرق کرده یه فکری به ذهنم خطور میکنه وقانع میکنه از چیزایی که علاقه دارم دلزده بشم بی علاقه بشم متنفر بشم نمیدونم یه چیزی تو همین مایه ها.چهار پنج سال عمرم تو اضطراب گذشته انگار یکی دیگه تو درونمه واون فکرای منفیو به من القا میکنه ومیگه اینا حقیقت داره .بخدا دیگه بریدم از زندگیم عقب موندم اگه کسی راه حلی دکتر خوبی سراغ داره بهم بگه
3
دوستان یه مورد دیگه ک باید بگم اینه که ورزش و تغذیه ی سالم رو جدی بگیرین ک تو سطح انرژی و میزان هورمون سروتونین نقش داره،وقتی سطح این هورمون بره بالا و حالتون بهتر شه کنترل افکار هم راحتتر میشن،و اینکه کمک به دیگران هم باعث میشه احساس مفید بودن بکنین و حس کنین بعنوان ی انسان روی زمین ارزش دارین و باعث شادیتون میشه
4
سلام دوستان،ادامه ی پست قبلی رو میگم،در مورد تکنیک روانشناسی ک در مورد من موثر بود میگم،اولا اینکه دیدتون نسبت به زندگی و همه چی باید مثبت باشه،بهتر هر کسی یه دیدگاهی نسبت به زندگی داشته باشه و زندگی رو برای خودش سخت نگیر،دید مثبت اساس و لازمه ی زندگی هس،بعد اینکه یاد بگیریم قانع بودن رو اگه قانع نباشینو قدر چیزایی رو که دارین ندونین و از داشته هاتون لذت نبرین یه روزی با کلی ای کاش زندگی میکنین،قانع بودن منظورم این نیس ک برای نداشته هاتون تلاش نکنین!تلاش برای نداشته ها در حین لذت بردن و شکرگذاری از داشته ها،من در مورد تکنیک های روانشناسی هر ماه یه تکنیک رو بکار بردمو امتحان کردم،با خودم میگفتم برای فلان تاریخ مثلا هدفم 40 درصد بهبودی هس و اگه به هدفم میرسیدم به خودم جایزه میدادم،در کل به این نتیجه رسیدم که اولا فکری که به ذهنم میرسه رو تو کاغذ بنویسم و تمام جنبه های مثبتشو بنویسمو اونقد تکرار کنم که تو ذهنم ثبت بشن،چون موقع اضطراب سیستم یادآوری مغز ضعیف میشه همین باعث میشه افکار منفی زنجیروار پشت بند هم بیان،بعد از مدتی تکراره جنبه های مثبت با توجه به اینکه افکار وسواسی معمولا ول کن نیستن هر وقت که فکر به ذهنم خطور کنه میگم خب که چی؟هر اتفاقیم بیفته بعد مدتی عادی میشه و با وجود افکار خودمو تو محیط های شاد قرار میدم با خودم میگم اگه بخام فکریو بررسی کنم یا تجزیه تحلیل کنم اینکارو با حال خوب انجام میدم با وجود اینکه افکار هم تو ذهنم هستن ورزش میکنم سفر میرم میرقصم کارهایی که دوس دارمو انجام میدم با خودم تکرار میکنم چقد حالم خوبه چقد شادم اینجوری افکار منفی وسواسی با حس شادی تلفیق میشن و حس اضطراب خنثی میشه و فکر برات عادی میشه، اجازه ندیم ذهنمون به غمو قصه عادت کنه،یادمه ی روز غمگین تو آشپزخونه نشسته بودم یه بیت از مولانا به ذهنم رسید که جمله ای بود ک سرآغاز بهبودی حالم بود،این نکته ی رمز اگر بدانی دانی...هر چیز که در جستن آنی،آنی...خب در مورد دارو بخام بگم من تو این مدت دارو استفاده نکردم ولی بقیه ی مواردی که گفتمو بکار بردمو 70 80 درصد بهبودی دارم ولی اصلا مخالف دارو نیستم اگه نیاز باشه استفاده میکنم،اینم بگم دارو کوتاه مدت جوابگو هست و یه راه حل کلی نیس،همونطور که تو پست قبل هم گفتم بعد بهبودی اینجوری نیس که دیگه کلا فکر ب ذهن خطور نکنه،ولی حس اضطراب بالای 90 درصد از بین میره در نتیجه فکر کمتر خطور میکنه که خیلی خیلی خوبه و قابل قبول و اینکه امکان داره تو هر دوره ای از زندگی با وجود عوامل و مشکلات بیرونی علایم برگردن ولی دیگه یاد گرفتیم ک چیکار باید کنیمو همیشه مراقب باشیمو همتو اراده به خرج بدیم :) کتابی که خیلی مطالبشو دوس دارمو بنظرم مفید هس کتاب رهایی از وسواس از بروس هایمن و چری پدریک،برای همه ی انواع وسواسها هس...آرامش مثل بقیه آدما حق ماهایی هم که کلی سال ناراحتی کشیدیم هست،شایدم بیشتر از بقیه حق ماس
5
سلام دوستان،بعد 10 سال همراهی وسواس فکری و اضطراب تو زندگیم که کلی روانشناس رفتمو کمو بیش به گفته هاشون عمل کردم کلی روانپزشک رفتمو کلی دارو مصرف کردم همین پارسال که دوباره اضطرابم عود کرد و خودمو تو نقطه ی صفر دیدم تصمیم گرفتم دوباره بلند شمو همت کنم به راهکارها و اطلاعاتی ک کسب کردم واقعا عمل کنم نه مثل سری های قبل کمو بیش، از همتون خواهش میکنم لطفا لطفا به فکر درمان باشین همت کنین تلاش کنین حتما میتونین نذارین وضعتون بدتر شه خودتونو از باتلاق اضطرابو فکر بکشین بیرون،از صمیم قلب میخام حال تک تک اعضای انجمن همه ی کسایی ک این مشکلو دارن بهتر شه چون میدونم چقد ناراحتی میکشن،اینکه درمان شدین اینجوری نیس که دیگه کلا فکر نیاد چون این مشکل ضمینه ی ژنتیکی هم داره ولی حس اضطراب بالای 90 درصد از بین میره و تعداد دفعاتی که فکر به ذهنتون خطور میکنه کمتر میشه و کنترلش راحتتر از همه مهمتر وضع بدتر از این نمیشه،و اینکه ماها همیشه باید مراقب باشیم چون عوامل و مشکلات بیرونی میتونه دوباره باعث عود بشه پس خودمونو بشناسیم و تصمیمات درستی برای زندگیمون بگیریم،اگه یه سری مشکلات هم پیش بیان ک دست خودمون نیس و باعث عود بشن یاد گرفتیم که چجوری افکار و اضطرابمونو کنترل کنیمو حال بهتری داشته باشیم،اولا اینکه هر کسی خودش باید تکنیک های مختلف روانشناسی رو امتحان کنه و راه حل مناسب خودشو پیدا کنه نمیشه نسخه پیچید فلان راه برای همه جواب میده بعد اینکه نمیشه به یه راهو روش اکتفا کرد باید متناسب با شرایط زندگی وقتو انرژی که داریم بیشتر این راه حلهارو بکار ببریم:اول تکنیک روانشناسی ک جواب گرفتیم،بعدی دارو یا ورزش یا هردو،تغذیه ی سالم و سروتونین دار،ریلکسیشن و مدیتیشن،مورد بعدی تقویت معنویات و تقویت ایمان و توکل بخدا و شکرگذاری
باید یه برنامه منظم داشته باشیم تا برا کارهای روزمره مون و اینایی که گفتم وقت بذاریم،همین عمل به برنامه و سرگرم بودن موردی هست که تو بهبودی کمک کننده هست،ادامشو باز بعدا میگم...
6
سلام دوستان، ممنون آقا جواد بخاطر ایجاد این مبحث مفید منم اخیرا تو فکرم بود که بیام تو قسمت داستان های موفقیت آمیز شخصی تجربه هامو بنویسم
7
دوستان منظور از ایجاد این مبحث، مطرح کردن تکنیک موفقیت آمیزی است که تجربه کرده اید حال آنکه این تکنیک ابداع خودتان و در گذر زمان بدست آورده اید یا از طریق گرفتن مشاور یا مطالعه کتاب.
تا سایر دوستان نیز بتوانند تجربه مفید شما رو بکارگیرند و یک قدم به آرامش و بهبودی نزدیک شوند و هم اینکه در مورد این تکنیک ها بحث کنیم که آیا یک تکنیک برای همه پاسخی یکسان بهمراه داشته یا اثر این تکنیک ها فرد به فرد میتواند متفاوت باشد.

پیشاپیش از اینکه فعالانه در این گفتگو شرکت میکنید سپاسگزارم.
8
علی جان
پر واضحه که مثل همه دوستانی که در اینجا حضور دارن از بیماری اعصاب و روان در رنج هستید، و گرچه شاید یکی از اهداف این گروه آزادی بیان و جلوگیری از خود سانسوری و عدم قضاوت دیگرانه و نهایتا" به اشتراک گذاشتن تجربیات هست ولی اصرار شما به اشتراک گذاشتن وقایع بین شما و روان پزشکتان، بنظر میرسه خارج از چارچوب این مجموعه و منحرف شدن از موضوع اصلیست.
لذا اگر شما دوست عزیز و سایر دوستان صلاح میدانند این موضوع و چگونگی ارتباطات شما با دیگران خاتمه بیابد، ولی چیزی که بوضوح نمایان است، لزوم عوض نمودن روانپزشک و مراجعه به روانپزشک آقا تا از پیچیدگی بیماریتان جلوگیری نمایید.
پیشاپیش از اینکه به حفظ چارچوبها کمک میکنید کمال تشکر را دارم.
9
سلام آقا علی انشالا حالتون بهتر شه، شما اصلا منطقی فکر نمیکنین،وسواس یه طرف قضیه منطقی فکر کردن و شناخت به موضوعات طرف دیگه قضیه،وسواس داشتن دلیل بر این نمیشه منطقی فکر نکنین!خودتونو گول نزنین حتی اگه اونطوری ک میگین تو ناخوآگاهتون درگیر هستین میدونین ک کارتون اشتباهه!و بهتر روانشناستونو عوض کنین،شما بدجوری درگیر احساسات پوچ هم هستین ک این خودش نیاز ب درمان داره یعنی باید یاد بگیرین منطقو به احساسات پوچ غلبه کنین نه اینکه خودتونو گول بزنین :)به امید حال بهتر...
10
سلام
هیچ وقت مطرح نکنید.....
خودتون هم دلایلش رو گفتید: شوهرداره-بچه داره-40 سالشه. شما راجع به یه زندگی حداقل 10 ساله دارید حرف می زنید...

و اگه فراموش کردن این خانوم براتون سخته از روانشناس دیگه ای کمک بگیرید.

صفحه: [1] 2 3 ... 10